مشتاق است و آرزوى ورود آنها را به خود دارد ! خواستم از آن جناب بپرسم ، آنها كيستند ؟ اما ترسيدم نكند افراد مورد نظرم نباشند از اين رو به نزد ابو بكر رفتم و جريان را با او در ميان نهادم و گفتم : رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فرمود : بهشت به چهار تن از امتم اشتياق دارد ، از او بپرس آن چهار نفر كيستند ؟ ابو بكر گفت : مىترسم از آن چهار تن نباشم و با سرزنش قبيله بنى تيم [ قبيلهء ابو بكر ] مواجه شوم ، از آنجا نزد عمر رفتم و جريان را بازگو نمودم ، او هم مانند ابو بكر ، عذر سرزنش قبيلهاش ( بنو عدى ) را مطرح نمود ؛ از آنجا نزد عثمان رفتم ماجرا را به او نيز در ميان گذاشتم ، او هم مانند آن دو تن گفت : مىترسم اگر از آن چهار تن نباشم ، بنى اميه سرزنشم كنند چون از آن سه تن مأيوس شدم به سراغ على عليه السّلام رفتم و ماجرا را براى او تعريف كردم و او مشغول آبيارى درختان خود بود .
على عليه السّلام فرمود : به خدا قسم ، از رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم مىپرسم و ترسان نيستم ، چرا كه اگر يكى از آن چهار نفر باشم ، خدا را سپاس مىگويم كه مرا اين موهبت داده است . و اگر از آن چهار تن نباشم ، از خدا تقاضا مىكنم تا مرا يكى از آن چهار نفر قرار دهد و محبّت آنان را در دلم جاى دهد .
پس راه منزل پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم را در پيش گرفت و من هم در اين مقصد او را همراهى مىكردم . در آن حال بر پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم وارد شديم در حالى كه دحيهء كلبى سر او را بر دامن داشت ، چون دحيه على عليه السّلام را ديد از جاى برخاست و بر او درود فرستاد و گفت : اى امير المؤمنين ! بيا و سر پسر عمويت را به دامن بگير ، زيرا تو به اين عمل سزاوارترى ! على عليه السّلام بر زمين نشست و سر رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم را بر دامن نهاد ، ناگهان رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم از خواب بيدار شد و فرمود : اى ابو الحسن ! بىجهت به نزد ما نيامدهاى و حاجتى دارى ، عرض كرد : يا رسول اللَّه ! پدر و مادرم فداى شما باد ، زمانى كه به اينجا آمدم سر شما در دامن دحيهء كلبى بود و او از جاى برخاست و بر من سلام نمود و گفت بيا و سر پسر عمويت را بر دامن بگذار ، چرا كه تو از من سزاوارترى ! رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فرمود : آيا او را شناختى ؟ عرض كرد : آرى او دحيهء كلبى بود ، رسول اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فرمود : او دحيه نبود ، بلكه وى جبرئيل امين بود كه به صورت دحيه درآمده بود . آنگاه على عليه السّلام عرض كرد : پدر
آينه يقين ( ترجمة كشف اليقين ، علامه حلي ) ( فارسى ) — صفحة 294
مساهمون: العلامة الحلي
ص٢٩٤