پرچم ، پيروزى از آن توست ، چرا كه جبرئيل با تو و نصرت در انتظار توست و چنان وحشتى در دلها مىافكنى كه جز تسليم راهى نخواهند يافت ، آنان در كتابشان ( تورات ) يافتهاند كه آن كس كه بر آنها پيروز خواهد آمد و سرزمين آنها را زير و رو مىكند ، نام او ( إليا ) است ، زمانى كه به قلعهء آنها نزديك شدى بگو من فرزند ابى طالب و نام من على است ، اين كلمه نشانهء خوارى آنهاست و به فضل الهى به زودى پيروز خواهى شد .
على عليه السّلام فرمان رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم را اجرا نمود و به قلعه نزديك شد . مرحب در حالى كه زره بر تن و كلاه آهنين بر سر و سنگ بزرگى به شكل كلاهخود در بالاى آن بر سر داشت ، از قلعه خارج شد و آمادهء نبرد گرديد ، پس از لحظاتى كوتاه نبرد تن به تن ، على عليه السّلام با فرود آوردن شمشير ، كلاهخود را دو نيمه كرد و سنگ را شكافت و سرش را تا به دندان به دو قسمت نمود و نقش بر زمين كرد و جان او را به مالك دوزخ سپرد .
« 175 » يكى از احبار يهود گويد : همين كه على عليه السّلام فرمود : من على بن ابى طالب هستم وحشت سنگينى بر دلهاى يهوديان حاكم شد و هر كه با مرحب بود ، از ترس فرار كرد و وارد قلعه شدند و در قلعه را محكم بستند على عليه السّلام با قدرت الهى ، به گشودن درب قلعه
هامش
( 175 ) . كشف الغمّة ، ج 1 ، ص 215 به شرح ذيل ياد نموده گويد :
چون على عليه السّلام فرمود : من على بن ابى طالب هستم ، يكى از احبار آنان گفت : شكست خورديد و اين مطلب از جانب خداوند به موسى بن عمران وحى شده است ، ناگهان وحشتى شديد آنها را فراگرفت و آنان كه با مرحب بيرون آمده بودند به قلعه بازگشتند و درب قلعه را بستند . على عليه السّلام به نزديك درب قلعه آمد و آن را از جاى كند و آن را مانند پل بر روى خندق قرار داد و سپاه اسلام از روى آن عبور كردند و قلعهء خيبر به دست على عليه السّلام و سپاه اسلام فتح شد و غنايم زيادى به دست آوردند و چون سپاه اسلام از روى آن عبور كرده و به سوى پيامبر بازگشتند ، على عليه السّلام با انگشتان خود آن درب را از روى خندق به چند مترى پرتاب كرد ، در حالى كه آن درب را بيست مرد مىبستند . . .
از على عليه السّلام روايت شده كه وقتى درب قلعهء خيبر را از جاى كندم ، آن را سپر خود قرار داده و با دشمن جنگ كردم و چون شكست خوردند آن درب را مانند پلى بر خندق اطراف قلعه قرار دادم تا راه سپاهيان اسلام براى ورود به قلعه هموار گردد . يكى از آنان گفت : آيا در موقع بلند كردن آن درب احساس سنگينى نمودى ؟ حضرت فرمود : سنگينى آن درب چيزى نبود مگر به اندازهء وزن سپرى كه در غير آن جنگ به دست مىگرفتم ! گفته شده است كه مسلمانان خواستند آن درب را حركت دهند ، ولى نتوانستند مگر بعد از آنكه هفتاد نفر با هم آن را حركت دادند .