تخطي إلى المحتوى الرئيسي

آينه يقين ( ترجمة كشف اليقين ، علامه حلي ) ( فارسى ) — صفحة 164

مساهمون:

ص١٦٤
هامش
سوى بنى قريظه رفتى با بركت و لطف پروردگار حركت كن ، زيرا خداوند سرزمين آنها را به شما وعده داده است و من با يقين به يارى خداوند حركت كردم و پرچم اسلام را در مركز دژ آنان نصب كردم و آنان با دشنام به رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم از من استقبال كردند و من چون كراهت داشتم كه دشنامهاى آنان را ، پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم بشنود ، قصد كردم به نزد آن حضرت باز گردم ولى دانستم كه پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم از سخنان آنان مطلع و آگاه است . پس پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم به آنان خطاب كرد و فرمود : اى برادران ميمونها و خوكها ، ما هنگامى كه به منزل‌گاه قومى وارد شويم روز آنان را تباه و سياه خواهيم كرد . يهوديان گفتند : اى ابو القاسم تو هيچ گاه دشنام‌گو نبوده‌اى ؟ پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم را شرم آمد و آهسته به عقب بازگشت و دستور داد خيمه‌اى رو به روى دژ آنان بر پا كنند و پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم در آنجا اقامت كرد و بنى قريظه را به مدت 25 شب محاصره نمود ، تا اين كه به حكميّت سعد بن معاذ تن دادند و سعد بين آنان و پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم حكم كرد ، مبنى بر اين كه مردانشان كشته شوند و زنان و فرزندانشان اسير گردند و اموالشان بين مسلمانان تقسيم شود . پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم به سعد فرمود : اى سعد تو حكم خداوند را بين ما و آنان بيان كردى ! سپس پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم امر كرد مردان آنان كه نهصد تن بودند از دژ بيرون آيند و آنها را به مدينه ببرند و در خانه‌هاى بنى نجّار زندانى كنند . پس از آن پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم به محلهء بازار مدينه آمد و دستور داد در آنجا خندقهايى كندند و امير المؤمنين عليه السّلام و ساير مسلمانان با آن حضرت بودند و دستور داد يهوديان را بياورند و به على عليه السّلام دستور داد گردن آنها را در خندقها بزند ، در آن حال جمعى را آوردند كه در ميان آنان حيىّ بن اخطب و كعب بن اسد بودند و اين دو در آن زمان از رؤسا و رهبران يهوديان بودند ؛ پس يهوديان به كعب گفتند : تو فكر مىكنى با ما چه رفتار خواهند كرد ؟ جواب داد شما هيچ گاه با فكر و تعقل رفتار نكرديد و علت اين نزاع هنوز بر طرف نشده و هر كس از شما را كه به نزد محمد ببرند ديگر برنمىگردد و قطعا كشته خواهيد شد . حيىّ بن اخطب را در حالى كه دستهايش را به پشت سرش بسته بودند آوردند و چون چشمش به پيامبر افتاد گفت : به خدا قسم خود را از اين كه با تو دشمنى كردم ملامت نمىكنم ! ولى آن كس را كه خداوند بخواهد ، خوار و زبون مىنمايد . سپس به مردم نگاه كرد و گفت : اى مردم ناچار آنچه خداوند براى بنى اسرائيل رقم زده است انجام خواهد گرفت و در آن حال در جلو امير المؤمنين عليه السّلام قرار گرفت و گفت : كشته شدن شريفى به دست شريفى است و على عليه السّلام در جواب فرمود : بلكه بهترين انسانها ، شريرترين و بدترين انسانها را مىكشد و بدترين انسانها شريفترين آنان را مىكشد ، پس واى به حال آن كه به دست بهترين انسانها كشته مىشود و رستگارى براى آن كس است كه به دست اراذل و اوباش كفار شربت شهادت مىنوشد ! پس حيى بن اخطب گفت : راست گفتى ! اما هنگامى كه مرا كشتى ، برهنه‌ام مكن ! على عليه السّلام فرمود : اين امر به من آسانتر است و حيى جواب داد : همانطور كه مرا برهنه نساختى خداوند تو را برهنه نسازد ! پس على عليه السّلام گردن وى را زد و او را برهنه نساخت ، سپس به آن كسى كه حيى بن اخطب را آورده بود فرمود : او هنگامى كه به سوى مرگ مىآمد چه مىگفت ؛ جواب داد كه وى در بين راه مىگفت :لعمرك ما لام ابن اخطب نفسه * و لكنّه من يخذل اللَّه يخذل فجاهد حتى بلغ النفس جهدها * و حاول يبغى العزّ كلّ مقلقلامير المؤمنين عليه السّلام فرمود :