را به پايان نرسانند ، لحظهاى آرام نگيرند ، از اين رو دشمن از داخل و خارج ، مردم مدينه را در فشار سنگين قرار داده و بر اضطراب آنان افزودند . سواران شجاع و نيرومند قريش مانند عكرمة بن ابى جهل ، عمرو بن عبد ودّ كه به خيال خام ، نويد پيروزى سريع را به خود مىدادند ، در خط مقدّم قرار گرفتند و صدا را به هل من مبارز بلند كردند و جنگ تن به تن را اعلام نمودند . در بين مسلمانان تنها كسى كه او را پاسخ مثبت داد على عليه السّلام بود كه عرض كرد : يا رسول اللَّه ! من حاضرم با او نبرد كنم ! رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فرمود : او عمرو است و خاموش شد ! [ اشاره به اين كه او قهرمانى چيره دست و با تجربه در ميدان جنگ است ] عمرو در نوبت دوم ضمن اين كه مبارز مىطلبيد گفت : آن بهشتى كه با شهادت به خود نويد مىدهيد كجاست ؟ چرا نمىآييد تا با شربت شهادت به آن وارد شويد آيا جنگجويى به سوى من نمىآيد ؟ على عليه السّلام عرض كرد : من با او مبارزه خواهم كرد ، پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم در اين نوبت نيز به خاطر مصلحتى كه در بين بود و اين كه بعدها نگويند ، على به كسى مجال نمىداد و در نبردها عجولانه اقدام مىكرد ، فرمود : او عمرو است و ساكت شد .
در سومين بار كه عمرو با تهوّر و بىباكى خاصى فرياد زد ، مبارز شما كجاست ؟ باز هم على عليه السّلام عرض كرد : يا رسول اللَّه ! من به جنگ او مىروم اگر چه عمرو باشد ! ! در اين هنگام رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم به على عليه السّلام رخصت نبرد داد و فرمود : اكنون اسلام مطلق در برابر كفر مطلق قرار گرفت [ يعنى اگر على پيروز شد اسلام پيروز است و اگر عمرو غالب شد ، اسمى از اسلام باقى نخواهد ماند ] على عليه السّلام پس از حضور در صحنهء جنگ به عمرو گفت :
تو با خدا پيمان بستهاى كه اگر مردى از قريش تو را به يكى از دو مطلب بخواند او را اجابت كنى ، عمرو گفت : آرى ، على عليه السّلام فرمود : نخست تو را به خدا ، رسول و اسلام دعوت مىكنم ، گفت : از اين بگذر من هرگز اسلام را نمىپذيرم ! فرمود : مطلب دوم اين است كه من پيادهام تو هم از مركب پياده شو تا تن به تن بجنگيم ، عمرو كه مرگ را در چشم خود مىديد با لحنى محبتانگيز گفت : فرزند برادرم دوست ندارم تو را بكشم چرا كه تو انسانى كريم و پدرت دوست ديرينهء من بود ! على عليه السّلام فرمود : اما من به خدا سوگند دوست
آينه يقين ( ترجمة كشف اليقين ، علامه حلي ) ( فارسى ) — صفحة 161
مساهمون: العلامة الحلي
ص١٦١