يعنى حيات به وسيلهء مقصود و هدف يا ايدهآل و آرمان مىتواند باقى بماند و جرس كاروان براى رسيدن به هدف به صدا درمىآيد .
حيات يا زندگى يعنى جستجو و تلاش و خواستن ، و ريشه و اصل حيات ، در آرزو و شوق و خواستن ( آرمان ) نهفته است .
و در جاى ديگر مىگويد :
آرزو هنگامه آراى خودى * موج بىتابى ز درياى خودى
وصف خودى
خواستن و داشتن شوق ، خودى را دائماً به تلاش وامىدارد و اين خواستن و آرزو داشتن مانند موجى بىتاب در درياى بيكران خودى است .
بعضى از كسانى كه درصدد تشريح نظر اقبال برآمدهاند در درك معناى خودى دچار اشكال شدهاند .
يكى از علل آن ، اين است كه كلمهء خودى در زبان فارسى به كلى به معناى ديگرى دور از اين مفهوم استعمال شده است ، و آن معناى غرور و لاف و گزاف و خودستايى است . به علاوه اقبال از ميان صفات متعدد جاويد خودى فقط صفتى را براى وصف آن انتخاب كرده است كه عبارت است از عشق به خودنمايى و تسلط . اقبال اين معنى را با توجّه به ضعف و بيكارى و در نتيجه حالت انقراض و سقوط وضع فعلى مسلمانان در نظر گرفته است . مطابق اين صفت كلمهء خودى در جستجوى آن است كه راه غلبه و تسلط را در پيش گيرد و مشكلات و موانعى را كه براى وصف و به هدف با آن مواجه مىشود از ميان بردارد ، بدين سبب عدهاى از مردم به خطا تصور كردهاند كه شايد اقبال چنين منظورى داشته است