كمال مىرساند . به همين مناسبت مىگويد :
نقطهء نورى كه نام او خودى است * زير خاك ما شرار زندگى است
از محبت مىشود پايندهتر * زندهتر سوزندهتر پايندهتر
از محبت اشتعال جوهرش * ارتقاى ممكنات مضمرش
فطرت او آتش اندوزد ز عشق * عالم افروزى بياموزد ز عشق
خودى براى ارضاى اين انگيزه در جستجوى مقصدى زيبا يا هدفى كامل است و هرگاه مقصود يا هدفى ظاهر شود كه به نظر او زيبا باشد از صميم دل آن را دوست مىدارد و با كمال جسارت براى به دست آوردن آن تلاش مىكند و به عواقب آن اعتنايى نمىكند .
با اين روش ، خودى كليهء نيروهاى نهفته و قدرتها را به كار مىاندازد تا بتواند بر تمامى موانعى كه در سر راه او به وجود مىآيد غالب شود و همهء مشكلات را بر طرف كند تا به هدفش برسد .
رسيدن به هدف يعنى حكومت و سلطهء خودى و همچنين جلوه و بروز آن ، و از اينجاست كه ميل به تسلط يا انگيزهء جلوههاى ذاتى دومين صفتى به شمار مىرود كه از تقاضاى عشق ناشى مىشود .
در اين زمينه اقبال مىگويد :
زندگى را بقا از مدعاست * كاروانش در درا از مدعاست
زندگى در جستجو پوشيده است * اصل او در آرزو پوشيده است