ارگانيزم متمركز مىشود و چون مادهء زنده به حركت در مىآيد پس مغز ارگانيزم تكامل پيدا مىكند و شكلهاى ديگرى به خود مىگيرد و خودآگاه مىشود ! علت پيدا شدن اين وضع اين است كه ساختمان مغز بيشتر پيچيدهتر و تكامل يافتهتر از مغز هر حيوانى است .
به هر حال اگر چنين نظرى درست و صحيح انگاشته شود بدين معنى خواهد بود كه بعد از اين زندگى ، حياتى نخواهد بود . ولى اقبال به كلى با اين نظر مخالف است . اقبال به مسلمانى كه پيرو فيلسوف مادى است اينگونه خطاب مىكند :
ترى نجات غم سى مهيمن ممكن * كو تو خودى كو سجنابى پيكر خاكى
يعنى نجات تو از ترس مرگ امكان ندارد ، زيرا تو خودى را پيكر خاكى مىدانى . به عقيدهء اقبال خودى شكل تكامل يافتهء ماده نيست بلكه حقيقت نهايى جهان است ، و آن چنان حقيقتى است كه براى جلوه دادن صفاتش ماده را خلق مىكند و آن را وسيلهء جلوهگرى و نمايش خود قرار مىدهد .
بدين ترتيب ، خودى تكامل ماده را به وسيلهء سير تدريجى به سوى هدف مخصوص يعنى كمال بيولوژيكى يا زيستشناسى رهبرى مىكند .
اقبال با توجّه به اين موضوع مىگويد :
پيكر هستى ز آثار خودى است * هرچه مىبينى ز اسرا خودى است
در اين برخورد اقبال با ماترياليستها ( ماديون ) آخرين نظريات علمى موافق نظر اقبال و مخالف نظر ماترياليستها ( ماديون ) تجلى مىنمايد .