و در نظر گرفتن هدف صحيح فقط از امتيازات مؤمن است .
هدف مؤمن مانند صبح صادق ، روشن است و اين هدف ، نقطهء اعلاى جمال و اوج كمال است و چون هدف مؤمن ذات خداى متعال است پس هدف برتر و والاتر از آسمانهاست . اقبال به همين مناسبت مىگويد :
اين ز راز زندگى بيگانه خيز * از شراب مقصدى مستانه خيز
مقصدى مثل سحر تابندهاى * ماسوى را آتشى سوزندهاى
مقصدى از آسمان بالاترى * دلربايى دلستانى دلبرى
قبلًا گفته شد كه مطابق نظر اقبال خودى يعنى خودشناسى و خودآگاهى ، و خودشناسى خاص انسان است . اكنون اين پرسش به ميان مىآيد كه اين خودى از كجا آمده است ؟ آيا خودى از عوارض و از صفات ماده است كه در طى تكامل ماده به اين شكل درآمده و بالاخره به شكل موجودات بشرى جلوهگر شده است ؟
اگر اين مطلب صحيح باشد پس خودى شكلى از اشكال ماده است ولى اگر از ماده منقطع شود نمىتواند باقى بماند .
فلاسفهء مادى متمايل به اين نظر هستند و عقيده دارند كه ماده در سير تكاملش به مرحلهاى مىرسد كه خواص فيزيكى و شيميايىاش به طرزى عمل مىكند كه مىتوان گفت تحصيل وجدان ( شعور و آگاهى ) كرده است و زنده است . مواد زنده شكل ارگانيزم به خود مىگيرند و وجدان و شعور و آگاهى در مغز يا در سلسلهء اعصاب