تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مفخر شرق سيد جمال الدين اسد آبادى (فارسى) — صفحة 522

مساهمون:

ص٥٢٢
برآمد روزگار اين فقيرى * دگر داناى راز آيد كه نايد !
يعنى روزگار زندگى من كه مرد فقيرى هستم به سر آمد ، و ديگر معلوم نيست از اين پس رازدانى بيايد يا نيايد . و باز به همين مناسبت مىگويد :
سرى كذو كو غنيمت سجه كه بادهء ناب * نه مدرسى مهين هى باقى نه خانقاه مهين هى
يعنى اين جام بادهء ناب مرا غنيمت بشماريد زيرا فعلًا بادهء ناب نه در مدرسه يافت مىشود نه در خانقاه . و نيز مىگويد :
عصر حاضر را خرد زنجير پاست * جان بىتابى كه من دارم كجاست ؟
و در جاى ديگر مىگويد :
اعجمى مردى چه خوش شعرى سرود * سوزد از تأثير او جان در وجود
مرد اعجمى و غير عرب خود اقبال است كه گفته‌هايى سروده است كه از تأثير سوز و شور درونى او ، روح وجودش مشتعل شده است ! در مرحلهء بعد نويسنده‌اى كه مىخواهد ارائهء فكر اقبال را بر عهده گيرد بايد در عملش براى تنظيم فلسفه‌اى منظم مسلّط باشد تا بداند اين نمودها و افكار تا چه حد با فكر اقبال سازگار و در چه مرزى ناموزون و ناسازگار مىشود . تفسير كنندهء فكر و فلسفهء اقبال كه بتواند اين دو وظيفه را انجام دهد ( به واسطهء فهميدن ارتباط عقلى افكار متشتت و پراكندهء اقبال )