نورزد . اقبال شخصاً اين نظر را تأييد مىكند آنجا كه مىگويد :
گفت حكمت را خدا خير كثير * هر كجا اين خير را ديدى بگير !
رعايت اين چنين حزم و احتياطى منظم در مورد فكر اقبال نه فقط خدمتى به علم و تعليم بشريت است ، بلكه فلسفهاش را در ميان جهان و جهانيان براى تقدير و قدردانى از او معيار و محكى قرار مىدهد كه به طور اطمينان مىتواند مقام و منزلت او را آشكار كند .
با اينكه اقبال به كرات اعلام كرده است كه صرفنظر از اينكه فيلسوف و شاعر مىباشد اصولًا مردى است درويش يا روحانى و برترىِ جنبهء شاعرى و حدّت ذهن او از لحاظ فلسفه تابع عشق يا الهام او از حقيقت است ولى با كمال تأسف ما از اين نكته غافليم !
به هر حال حاصل كليهء مساعى ذهنى و فكرى او اين است كه بصيرت روحانى يا عشق خود را به زبان فلسفهاى كه براى افراد متجدد قابل درك است تعبير و تفسير كرده است و جامهء نظريات فلسفى و افكارى را كه در اين مسير به دست آورده است با بيان شاعرانهء بسيار نيرومندى بر آن پوشانده است .
اقبال علاقهاى ندارد كه مردم را با مضامين شاعرانهاى از نوع معاشقههاى جنسى يا نغمههاى شاعرانه سرگرم كند و نمىخواهد چنين شاعرى شناخته شود و مىگويد :
نه پندارى كه من بى باده مستم * مثال شاعران افسانه بستم
و در جاى ديگر مىگويد :
او حديث دلبرى خواهد ز من * آب و رنگ شاعرى خواهد ز من