هيچ كس رازى كه مىگويم نگفت * همچو فكر من در معنى كه سفت
از آن جايى كه اقبال به عنوان يك فيلسوف ، معتقد به وحدت جهان است فلسفهء او بايد شكل روش فكرى به خود مىگرفت . ولى افكار اقبال بيش از آنكه به نثر بيان شده باشد ، به نظم و به صورت شعر بيان شده و به روشنى معلوم است كه براى ارتباط دادن منطقى افكار و بيان جزييات لطيف عقلى ، شعر وسيلهء مناسبى نيست ، و چون اقبال غالباً افكارش را به صورت شعر بيان كرده است نمىتوان انتظار داشت همانطور كه فيلسوف افكارش را به نثر بيان مىكند اقبال هم همهء افكار منطقى لطيف و دقيق و جزييات فلسفهاش را در لباس شعر بيان كرده باشد و به اين دليل است كه فلسفهء اقبال به صورت روش روشن و مستمرى در يك يا چندين كتاب ، منظم و مدون نشده است . به هر حال افكار وى به صورت اجزاى متفرق در منظومههايى كه سروده است يافت مىشود و از آن جايى كه اقبال قريحهء شاعرى داشت ، براى نشر افكار وى مفيد و مؤثر واقع شد . شاعرى وسيلهاى است كه افكار را با نيروى انقلابى به دلهاى مردم انتقال مىدهد . اگر اقبال فقط فيلسوف بود و شاعر نبود ، جامعهء اسلامىاى كه وى در ميان آن مىزيست و - آنان رابطهء خود را با سنتها و نظامات فكرى قطع كرده بودند - شايد نمىتوانستند از فلسفهء او الهام بگيرند ولى اين مردم احتياج داشتند تا به شدّت تكان بخورند و از حالت جمود و ركود خارج شوند . بدين سبب خداوند راه علاجى كه به روى مردم گشود اين بود كه اقبال فلسفهاش را با نغمههاى شاعرانه به گوش مردم برساند تا اينكه آگاه شوند و تكان بخورند .