تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مفخر شرق سيد جمال الدين اسد آبادى (فارسى) — صفحة 500

مساهمون:

ص٥٠٠
را طرح كرده است . اقبال تشخصى داده است كه اين است آن مفهوم حقيقتى كه صحيح است و كليهء واقعيت‌هاى معلوم جهان را به صورت وحدتى به يكديگر پيوند مىدهد . به همين علت است كه اقبال كراراً توصيه مىكند كه هر فلسفه‌اى كه مبتنى بر مفهوم نبوى حقيقت نباشد و بر اساسى غير از اين مفهوم پايه‌گذارى شده باشد ، فلسفه‌اى است كه بر اساس علمى ناقص مربوط به جهان به وسيلهء فيلسوفى جعل شده است ، و آن‌چه مستقل و مجزا از هدايت نبوّت باشد بايد كذب و عقيم باشد و كليهء روش‌هاى فلسفى كه تاكنون عرضه شده‌اند از اين قبيل هستند . فقط عشق به خداست كه مىتواند شالودهء فلسفهء انسانى و جهانى را پايه‌گذارى كند و منبع اين عشق همان خاضع و تسليم شدن كامل به پيغمبر است . اقبال مىگويد :
نه فلسفى نه ملاسى هى غرض مچه كو * يه دل كى مموت وه انديشه و نظر كافساد
يعنى نه با فيلسوف غرضى دارم و نه با فقيه و مُلا ، ولى اشكال امر اين است كه فيلسوف مىخواهد دل‌مُرده باشد و عيب كار فقيه و مُلا اين است كه انديشه و نظرش مقرون با تباهى و فساد است . بلى ، مفهوم واقعى حقيقت فقط عبارت از مفهوم خداست كه هميشه زنده است و سراسر جهان را نگهدارى و اداره مىكند . ساير مفاهيم و معانى مفاهيمى هستند از اشيايى كه مرده و بىجان هستند و هيچ‌گاه زنده نبوده‌اند ، و تجلى آن چيزى كه مرده باشد بذاته بىمعنى و محكوم به مرگ است ، و اگر اين چنين معنايى امروز روشن و واضح نباشد ، فردا روشن و آشكار خواهد شد . به همين مناسبت اقبال ضمن