يك بيت شعر كه به زبان اردو سروده است چنين مىگويد : « هر فلسفهاى كه جلوهاى از عشق خدا كه هميشه زنده است » در آن نباشد ، يا مرده است يا در آستانهء مرگ است .
و نيز ضمن دو بيت شعر ديگر كه به زبان اردو سروده است اين معنى را به شكل ديگرى تشريح مىكند و مىگويد : « فيلسوف از راز محبت بىنصيب مانده و هرچه توانسته در فضاى بلند پرواز كرده است ولى پرواز وى خالى از جرأت و جسارت بوده است ! درست است كه كركس مانند شاهين در آسمانها پرواز مىكند ولى از شكار كردن صيد زنده ، حظ و لذتى نمىبرد و بىبهره است ! »
و در جاى ديگر مىگويد :
حكيمان مرده را صورت نگارند * يد موسى دم عيسى ندارند !
در اين حكمت دلى چيزى نديده است * براى حكمت ديگر تپيده است !
مقصود اين است كه فلاسفه و علماى طبيعى به چيزهايى شكل و صورت مىدهند كه آنها اشيايى بىروح و مرده باشند و نتوان در اين اشياى مرده روحى دميد ، زيرا نه يد بيضاى موسى را دارند و نه روح عيسى ، به اين دليل علم در اين فلسفه حقيقتى را نمىبيند و براى معنى ديگرى مىتپد !
فلسفهء ديگر ، همان فلسفهاى است كه بر مبناى حقيقت استوار است و به وسيلهء عامل نبوّت كامل تحصيل مىشود ، و همين مفهوم است كه منبع و منشأ آن محبت و عشق واقعى و حقيقى است و فيلسوف نيز بدان محتاج است . باز همين محبت و عشق است كه اسرار نهانى جهان را به شخص الهام مىدهد و نيز همين عشق است