كه اقبال آن را به تعبير شاعرانه « خون جگر » ناميده است پس فلسفهاى كه نمىميرد و از مرگ وحشتى ندارد با همين خون جگر نوشته شده و با توجّه به اين معنى است كه وى مىگويد :
مى ندانى شور و مستى از كجاست ! * اين شعاع آفتاب مصطفى !
همچنين براى تأييد همين معنى در جاى ديگر مىگويد :
نشان راه ز عقل هزار حيله مپرس * بيا كه عشق كمالى ز يك فنى دارد !
يعنى عقل با هزاران راه ساختگى نمىتواند به تنهايى راه را نشان دهد ، در اين صورت بايد به محبت و عشق به خدا دل بست و از او راهنمايى خواست ، زيرا عشق با فن به خصوص خود و هنر ممتازى كه داراست به خوبى از عهدهء راهنمايى برمىآيد .
و نيز مىگويد :
به چشم عشق نگر تا نگاه او بينى * جهان به چشم خرد سيميا او نيرنگ است
يعنى شناختن واقعى حقيقت جهان ، از نظر عقل طلسم ، نيرنگ و جادو است ، بنابراين به وسيلهء اين عامل نمىتوانيد به مقصد برسيد و ضمن بيت ديگرى كه به زبان اردو سروده است مىگويد : « از علمى كه مقرون با تجلى كليم يعنى بصيرت موسى نباشد و مقرون با نمودهاى محسوس و مشهود باشد كه عالم طبيعى آن را دنبال مىكند ، جز نقص بصيرت چيزى به دست نخواهد آمد ! و بالاخره فتواى قاطع و رأى نهايى در اين است كه بگوييم :
نقطهء ادوار عالم لا إله * انتهاى كار عالم لا إله !
لا و الا احتساب كاينات * لا و الا فتح باب كاينات !