كلى با فكر يونانى متفاوت است .
به طورى كه اشپنگلر اظهار مىكند ، ايدهآل يونانىها نسبى بود نه لايتناهى . فقط وجود فيزيكى متناهى با حدودِ كاملًا مشخص و معين خود ، فكر يونانىها را به خود مشغول كرده بود . از طرف ديگر در تاريخ فرهنگ اسلامى ، چه در قلمرو فكر و تحقيق خالص ، و چه در محيط پسيكولوژى ( روانشناسى مذهبى ) ، كه من آن را به تصوّف عالى و عرفان تعبير مىكنم ملاحظه مىشود . آن ايدهآلى كه مورد نظر قرار گرفته است ، عبارت از وصول به لايتناهى و محفوظ شدن از لايتناهى است . با توجّه به چنين وضعى ، مسألهء زمان و مكان مسألهء مرگ و حيات است .
قبلًا دربارهء راه و روشى كه نظر متفكران اسلام ، مخصوصاً اشعرىها را به خود جلب كرده بود بحث كردهام : اينك مىگويم كه يكى از دلايلى كه به نظريهء ذراتى يا نظريهء اتوميسم دموكريت اجازه نداد كه در جهان اسلام شيوع پيدا كند اين بود كه اين مسأله شامل نظريهء مكان مطلق مىشد . اشعرىها به طرف اين عقده سوق داده شده بودند كه اتوميسم ديگرى را توسعه دهند و مىكوشيدند كه به وسيلهاى شبيه اتوميسم عصر جديد بر مشكلات مكان مشهود فايق آيند . از جنبهء رياضى بايد متذكر شد كه بعد از بطلميوس ( 1274 - 1201 قبل از ميلاد ) هيچ كس فكر دقيقى راجع به مشكلات نشان دادنِ وضع اصل موضوع مربوط به خطوط متوازى اقليدس بر اساس سطح مستوى مكان اظهارى نكرده بود . « 1 »
هامش
( 1 ) . منظور از اشاره كردن به اصل موضوع كه نزد اقليدس بديهى بوده است ، اين است كه چون اقليدس سطح زمين را مسطح و مستوى مىدانسته است عقيده داشته است كه دو خط موازى كه بر سطح مستوى رسم شود هيچ وقت به يكديگر نخواهند رسيد ولى پس از آنكه مسألهء كرويت زمين و بعد از آن كرويت فضا به ميان آمد اين فرضيه باطل شد .