اقبال ، در آغاز امر مانند بسيارى از متفكران و صاحب نظران در بحث راجع به طبيعت داراى عقيدهء وحدت وجود بود . آنجا كه مضامينى سروده ، قريب به اين بيان كه « در هر چيزى درخششى از زيبايى و جمال جاويد وجود دارد . انسان قوهء نطق و كلام دارد ، ولى غنچهها به رنگهاى خيره كننده جلوهگر مىشوند . يك وحدت مرموزى ، در عين كثرت و پراكندگى ، وجود دارد : جلوهء اين وحدت در كرمك شبتاب درخشندگى است ؛ و در گل لطافت و عطر آن » .
ولى بعداً نظريات وى در موضوع وحدت وجود ، به شدّت تغيير كرد و مبدل به نظريات عميقى شد به اين توضيح كه براى هر چيزى شخصيتى قايل شد .
بدين ترتيب نظر اقبال در بحث مربوط به طبيعت ، حساسيت زياد و افق پردامنهاى را نشان مىدهد .
اقبال با ذهن وقاد و عقل نافذى كه دارد ، در شعر هزل و غزل هر دو تسلط دارد . اشعار هزل وى روان و بليغ و خالى از تصنع و تكلف است ؛ و باز با ذوق سرشارى كه دارد ، به شدّت وحدت تمام ، بر غرور و خودنمايى و كوتاه نظرى يك دسته از رهبران دينى قشرى كه نتوانستهاند از منبع عَذْب تعليمات دينى ، به طور شايسته و بايسته برخوردار شوند ، اعتراض مىكند و ضمن منظومهاى كه به زبان اردو سروده ، در اينباره چنين مىگويد :
دين حقيقى در مرحلهاى نازلتر از بىدينى قرار گرفته است ، زيرا كه ملا كافر درست مىكند .
شبنم در نظر ما نمونهء دريا جلوهگر مىشود ، ولى درياى ما در نظر او شبنم مىنمايد ! او قدر تعليمات پيغمبر را نمىداند و در آسمان تاريك فكر او ستارهء روشنى ديده نمىشود .
كوتهنظر است و متجاوز و سرگردان ! جر و بحث او منتهى به زيان و تخريب جامعه است . مذهب كافر عبارت است از
مفخر شرق سيد جمال الدين اسد آبادى (فارسى) — صفحة 261
مساهمون: أحمد أمين
ص٢٦١