21 - خواب ابوالطيب كلوذانى
وزراء : ابوالطيّب كلوذانى نويسندهء ابن فرات مىگويد : زمانى كه در زندان بودم ، خواب ديدم گويا مؤنس مظفّر نزد من آمد و ده انگشتر در دست داشت كه نگين آنها ياقوت سرخ بود ، و يكى از آنها كه از همه كوچكتر بود در انگشت كوچك او بود .
مؤنس به من گفت : ابن فرات كشته شد و به خدا سوگند ! من قصد كشتن او را نداشتم و به زودى همهء ما طعمهء شمشير خواهيم شد و اوّلى مقتدر است . و هيچكدام از ما از تيغ جان سالم بدر نخواهد برد جز ( نصر ) حاجب كه مسموم مىشود .
در اين موقع معناى انگشترها را از او پرسيدم . گفت : آنها عدد سالهاى ولايت من است .
پرسيدم : چرا اين يكى كوچك است ؟
گفت : زيرا سال آن تمام نمىشود .
مؤنس پس از اين خواب اندكى كمتر از ده سال زيست و باشمشير كشته شد . « 1 »
22 - خواب طفيل دوسى
اسدالغابه : طفيل دوسى همراه با مسلمانان - به منظور نبرد با مسيلمهء كذّاب - به يمامه رفت . او به ياران خود گفت : خوابى ديدهام آن را برايم تعبير كنيد .
خواب ديدم سرم تراشيده است و از دهانم پرندهاى بيرون آمد . و زنى را ديدم كه مرا در فرج خود داخل نمود . و ديدم كه پسرم عمرو مرا مىخواند و آنگاه از من باز داشته شد .
گفتند : خير است .
هامش
( 1 ) - الوزراء : 290