هفده سال و بيست روز به كار قضاوت ادامه داد .
معافى بن زكريّا مىگويد : من در مجلس استفتاء و نظرخواهى او حاضر مىشدم . يك روز كه به رسم هميشه همراه با عدّهاى ديگر از علما در مجلس او نشسته منتظر آمدنش بوديم ، ناگهان مرد عربى وارد شد و در نزديكى ما نشست . در اين موقع كلاغى بر درخت خرماى خانه فرود آمد و صيحهاى كشيد و پريد .
اعرابى گفت : اين كلاغ مىگفت : صاحب اين خانه بيش از هفت روز زنده نيست . ما بر او فرياد كشيده و با او تغيّر كرديم و آن روز قاضى نيامد . ناگهان نوجوانى از اندرون خانه بيرون آمد و گفت : قاضى شما را مىطلبد . برخاسته پيش او رفتيم ، ديديم رنگش پريده است و گفت : ديشب شخصى را در خواب ديدم كه مىگفت :
منازل آل حماد بن زيد * على أهليك و النعم السلام
« اى منازل آل حمّاد بن زيد * بر اهل و نعم تو سلام باد »
بدين جهت دلم گرفته است . ما برايش دعا كرده از نزد او بازگشتيم . و چون روز هفتم شد به زير خاك رفت . و مرگ او در سال 328 هجرى اتّفاق افتاد . « 1 »
14 - عبرت
كامل ابن اثير : معزّ بن باديس فرمانرواى افريقا به سال 413 هجرى ، وزير و فرمانده لشكر خود ابوعبداللَّه ( محمّد بن حسن ) را كشت . از وزير نامبرده نقل شده كه گفت : شبى تا به صبح دربارهء تعهداتى كه براى مردم از انجام خدمات و اعانات برعهده گرفته بودم فكر مىكردم ، تا اينكه خوابم برد . در خواب عبداللَّه ابن محمّد كاتب را ديدم - كه وزير باديس ، پدر معزّ بود و مردى بزرگوار و عالى
هامش
( 1 ) - تاريخ بغداد : 11 / 229