گفت : او را كشتهام .
مهلهل گفت : هرگز ، به خداى ربيعه سوگند ! - و او نخستين كسى بود كه به ربيعه سوگند ياد كرد - راستش را بگو .
همسرش حقيقت حال را گفت .
مهلهل به او سفارش كرد تا در امر تغذيه او مراقبت كند .
آنگاه كه دختر بزرگ شد ، كلثوم با او ازدواج نمود . و هنگامى كه بر عمرو آبستن گرديد ، مادر عمرو گفت : گويندهاى را در خواب ديدم كه مرا آواز داد :
يا لك ليلى من ولد * يقدم إقدام الأسد
من جشم فيه العدد * أقول قيلا لا فند
« مژده باد بر تو اى ليلى ؛ به فرزندى كه همچون شير اقدام مىكند » .
« از ( جشم ) كه داراى نيروى بسيار است ؛ آنچه مىگويم دروغ و خطا نيست » .
تا اين كه عمرو را زاييد و چون يك ساله گرديد ، مادرش همان گوينده را در خواب ديد كه به كودك اشاره نمود و گفت :
إنى زعيم لك ام عمرو * بماجد الجد كريم النجر
« اى امّ عمرو من براى تو فرزندى داراى حسب و نسب بزرگ ضمانت مىكنم » .
أشجع من ذى لبد هزبر * يسودهم فى خمسة و عشر
« دليرتر از شير بيشه كه در پانزده سالگى مهترقوم مىگردد » .
احذر مىگويد : پس همانگونه كه گفته بود ، عمرو در سنّ پانزده سالگى رئيس قوم شد ، و در سنّ بك صد و پنجاه سالگى از دنيا در گذشت . « 1 »
هامش
( 1 ) - اغانى : 11 / 35