سحر شد حركت كرد .
محمّد بن حنفيّه اين بشنيد ، پيش برادر آمد و گفت : مگر تو به من وعده ندادى كه در اطراف اين قضيه بيشتر فكر كنى ؟
حسين عليه السلام فرمود : بلى .
محمّد بن حنفيّه : پس چطور به اين زودى تصميم بر خروج گرفتى ؟
حسين عليه السلام : پس از آنكه از تو جدا شدم رسول خدا صلى الله عليه و آله پيش من آمد و فرمود :
خارج شو كه خداوند مىخواهد تو را كشته ببيند .
محمّد بن حنفيّه گفت :
إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ
، حال كه مىروى پس چرا اين زنان را با خود مىبرى با اينكه بدين وضع بيرون مىروى ؟
حسين عليه السلام : خداوند مىخواهد اينان را اسير ببيند . و با برادر خداحافظى نمود و حركت كرد . « 1 »
21 - نصرانى در مجلس يزيد برآشفت
لهوف سيّد بن طاووس : فرستادهء پادشاه روم - كه از اشراف و بزرگان آنان بود - در مجلس يزيد هنگامى كه سر حسين عليه السلام در پيش روى او بود حاضر شد . او به يزيد گفت : اى پادشاه عرب ! اين سرِ كيست ؟
تا اينكه آورده : فرستادهء پادشاه روم داستان كليساى حافر را كه در شهرهايشان مىباشد ، براى يزيد بگفت ، « 2 » و نسبت به رفتار و معاملهاى كه او با پسر دختر
هامش
( 1 ) - لهوف : 39
( 2 ) - خلاصهاش اين است كه : ميان عمّان و چين دريايى است پهن و در آن دريا جزيرهاىاست و ساكنان آن دين عيسى عليه السلام دارند و در آنجا كليسا بسيار است . بزرگتر از همه كليساى حافر است و در محراب آن حقّهاى آويخته است زرّين ، و سُمّى در آن است گويند . اين سمّ آن خرف است كه عيسى عليه السلام وقتى بر آن سوار شد . و گرد آن حقه را به ديبا آراستهاند . و هر سال گروهى ترسا به زيارت آن روند و بر گرد آن طواف مىكنند و مىبوسند و در آنجا حاجتها از خدا خواهند . . .