پيامبرش نموده به شدت اعتراض كرد .
يزيد دستور داد او را بكشند .
وقتى او متوجّه شد گفت : اى يزيد ! من ديشب پيامبر شما را در خواب ديدم كه مىگفت : اى نصرانى ! تو اهل بهشتى . « 1 »
22 - امداد حسين عليه السلام
الدرّ النضيد : نويسندهء اين كتاب على بن عبدالحميد حسينى مىگويد : در نظر داشتم قصيدهاى را در كتابم بگنجانم ، بدين منظور خادم خود را پيش سرايندهء قصيده فرستادم .
خادم ، سراينده را در بين راه ملاقات نموده پيام مرا به او رساند .
سراينده شتابان به نزد من آمد و خود را به دست و پايم انداخت و پيوسته دستم را مىبوسيد و مىگفت : تو را به حق جدّت حسين عليه السلام قسم مىدهم برايم دعا كن و از خدا بخواه تا از من راضى شود .
گفتم : قضيّه چيست ؟
گفت : در خانهام خوابيده بودم ، در خواب ديدم كسى به من گفت : برخيز فرزندم على بن عبدالحميد را اجابت كن و آن قصيده را براى او ببر . و در دلم افتاد كه گويندهء اين سخن يا اميرالمؤمنين عليه السلام است و يا اباعبداللَّه الحسين عليه السلام .
پس ترسان از خواب بيدار شده با خود گفتم : خوابهاى پريشان است . و آنگاه
هامش
( 1 ) - لهوف : 110