در نجف مرد صالحى بود به نام ابن مفرّج در خواب ديد : گويا آن شخص بدهكار از دنيا رفته است و طبق معمول جنازهاش را آوردهاند تا وارد حرم نمايند .
موقعى كه بر دَرِ حرم رسيدهاند ؛ اميرالمؤمنين عليه السلام به طرف در آمد و فرمود : اين مرد بر ما وارد نشود و كسى بر او نماز نخواند .
در اين هنگام پسرش به نام يحيى پيش رفته گفته : يا اميرالمؤمنين ! او از مواليان شماست . فرمود : راست مىگويى ولى او مرا بر مالى براى ابوجعفر كتاتيبى شاهد گرفته كه آن را پرداخت نكرده است .
صبحگاهان ابن مفرّج اين موضوع را به ما خبر داد و ما ابوجعفر را طلبيديم و به او گفتيم : چه چيز پيش فلانى دارى ؟
گفت : هيچ .
گفتيم : واى بر تو ، گواه تو امام است .
گفت : شاهدم كيست ؟
گفتيم : اميرالمؤمنين عليه السلام .
در اين موقع او به صورت بر زمين افتاد و مىگريست .
و آنگاه بدهكار را طلبيديم و به او گفتيم : هلاك شدى و خواب را براى او تعريف كرديم ، او هم گريه كرد و رفت و چهل دينار آورد و به ابوجعفر تسليم نمود . و ابوجعفر هم بيست دينار باقيمانده را به او بخشيد . « 1 »
37 - وفاى به عهد
فرحة الغرى : ابن مظفّر نجّار مىگويد : در قطعه زمينى شريك بودم كه سهم مرا
هامش
( 1 ) - فرحة الغرى : 177