تخطي إلى المحتوى الرئيسي

گنجينه رويا ( ترجمه آيات بينات في حقيقة بعض المنامات ) ( فارسى ) — صفحة 151

مساهمون:

ص١٥١
با خود گفتم : او در اين دل شب هيچ كارى با من ندارد جز اين‌كه مىخواهد از فضايل على عليه السلام از من بپرسد . و شايد اگر چيزى بگويم مرا بكشد . از اين رو وصيّتم را نوشتم و كفن پوشيده ، آن‌گاه بر او وارد شدم . تا اين‌كه گويد : منصور به من گفت : چقدر حديث در فضايل على عليه السلام روايت مىكنى ؟ گفتم : اندك . گفت : چقدر ؟ گفتم : ده هزار و بيشتر . گفت : اى سليمان ! من يك حديث در فضايل على عليه السلام براى تو نقل مىكنم كه تمام احاديث خودت را فراموش كنى . در زمان بنى اميّه از ترس آنان در شهرها فرارى بودم . و با بيان فضايل على عليه السلام به مردم تقرّب جسته از آنان كمك مالى مىگرفتم . تا اين كه وارد شهر شام شدم در حالى كه عباى مندرسى داشتم . پس به مسجدى در آمدم تا با ذكر فضايل على عليه السلام از مردم غذايى بدست آورم . گفتند : در اين شهر به جز امام جماعت مسجد هيچ‌كس دوستدار على نيست . پيش امام مسجد رفتم و حديثى در فضيلت على عليه السلام براى او نقل كردم و او سى جامه و ده هزار درهم به من بخشيد . و آن‌گاه گفت : به مسجد آل فلان برو تا برادرم را كه دشمن على عليه السلام است بنگرى . صبحگاهان به سوى آن مسجد رفتم و در نماز جماعت شركت كردم ناگاه در كنارم جوانى را ديدم كه عمامه‌اى بر سر داشت . پس به هنگام ركوع عمامه از سرش افتاد و سر و صورتش را ديدم كه مانند سر و صورت خوك بود . به خدا سوگند نمىدانم نمازم را چگونه تمام كردم . پس از سلام نماز به جوان رو كردم و گفتم : واى بر تو ! اين چه حالت است كه در تو مشاهده مىكنم ؟