تخطي إلى المحتوى الرئيسي

گنجينه رويا ( ترجمه آيات بينات في حقيقة بعض المنامات ) ( فارسى ) — صفحة 142

مساهمون:

ص١٤٢
بار به مهمانى او مىرفت - در آن موقع پادشاه شكار بود . وزير ، شاه را از ورود ببّغا آگاه ساخت . و او دستور داد تا وى را در يكى از منازلش جا دهد . اتّفاقاً خانه‌اى كه ببّغا در آن وارد شده بود غرفه‌اى داشت كه پنجرهء آن مُشرف بر درب خانه بود ، ببّغا شبها در آن غرفه مىخوابيد . و نگهبان خانه مردى بود كه همه شب پس از نصف شب بر مىخاست و بيرون مىآمد و با صداى بلند مىگفت : « اذكروا الله ؛ خدا را ياد كنيد » و آن گاه على عليه السلام را سبّ مىكرد . ببّغا از صداى او بسيار متنفّر و ناراحت بود ، شبى ببّغا در خواب ديد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله با على عليه السلام بر درِ خانه آمده‌اند و نگهبان را هم ديد ، در اين هنگام رسول خدا صلى الله عليه و آله به على عليه السلام فرمود : دستى به او - نگهبان - بزن كه تا به امروز چهل سال است به تو ناسزا مىگويد . اميرالمؤمنين عليه السلام دستى بر پشت شانه او زد . ببّغا ترسان از خواب بيدار شده در انتظار صداى نگهبان بود ، ولى آن شب صدايش را نشنيد ، تعجب كرد . پس از زمانى فريادهايى به گوشش رسيد و ديد افرادى به سوى خانهء نگهبان مىروند از آنان سبب پرسيد . گفتند : بر پشت شانهء نگهبان ضربه‌اى به قدر كف دستى خورده كه قرار و آرام از او سلب نموده است . و هنوز صبح نشده بود كه به هلاكت رسيد . و چهل نفر او را بدان حال مشاهده كردند . « 1 »

23 - سر بريده ! !

مأخذ سابق : در شهر موصل ، مردى بود به نام احمد بن حمدون عدوى كه
هامش
( 1 ) - كشف اليقين : 479