پنهان مىباشد » دعابه ناميدهاى و بخاطر همين گفتار تو منافقين نيز جرأت كرده همين سخن را با اضافهاى به آن حضرت بگويند ، مانند عمرو بن عاص ، و هنگامى كه امير المؤمنين شنيد كه عمرو بن عاص چنين مطلبى دربارهء او گفته فرمود :
« شگفتا ! ابن نابغه - عمرو بن عاص - دربارهء من به شاميان مىگويد كه در او دعا به است و او مردى بازيگر است ، حقا كه به دروغ سخن گفته و به گناه نطق كرده است » .
اگر ما اين افتراى تو را نسبت به امير المؤمنين - عليه السلام - بپذيريم ، روشن است كه آن خوش خلقى به مراتب از خشونتى كه تو داشتهاى بهتر بوده است ؛ زيرا طبع مردم نسبت به انسان خوشخو متمايلتر و راغبتر است تا انسان خشن و ترشرو ، و به همين سبب بوده كه مردم از حضور در صف اول نماز جماعت او ترس داشتند و همين هم به قيمت جانش تمام شد .
چنانچه عمر بن ميمون مىگويد : روزى كه عمر كشته شد من در نماز جماعت او حضور داشتم ، و هيبتش مانع گرديد از اين كه در صف اول شركت نمايم ؛ زيرا عمر عادت داشت كه قبل از شروع نماز شخصا صف اول را منظم مىنمود و اگر كسى جلو يا عقب ايستاده بود او را با تازيانه مىنواخت پس به نماز صبح مشغول گرديد و معمولا آن را در موقع تاريكى هوا به جاى مىآورد ، در اين هنگام ابو لؤلؤ ، غلام مغيره با سه ضربه خنجر او را مجروح نموده از پاى درآورد « 1 » .
و در هر حال اگر چنانچه امير المؤمنين - عليه السلام - تنها كسى بوده كه در صورت تصدى خلافت مردم را به سوى خدا و راه خدا و طريق روشن هدايت مىنموده - بنا به گفتهء عمر - ، و روشن است كه تنها هدف خداوند از فرستادن رسولان و كتابهاى آسمانى هم جز اين ، چيز ديگر نيست ، پس بر عمر واجب بوده كه حالت « دعابه » او را تحمّل نموده و بالخصوص او را به عنوان خليفهء مسلمين معرّفى كند ، نه اين كه آن حضرت را در صورت ظاهر همانند يك نفر از افراد شورا
هامش
( 1 ) - تاريخ الخفاء ، ابن قتيبه ، ص 20 .