تناقضگوئيش نخواهد داشت . و ليكن كيست كه بتواند در برابر عمر كمتر از اين سخن را بگويد ، چه رسد به اين اعتراض ! » « 1 » .
( 1 ) مؤلف : با توجه به اين تناقضى كه در گفتار عمر وجود دارد ناچار مىبايست يكى از آن دو خلاف واقع باشد ، و از جايى كه معمولا سخن دروغ به فراموشى سپرده مىشود ناگزير كلام اول او كه گفته : پيغمبر از اين شش نفر راضى بوده دروغ بوده و عمر آن را فراموش كرده است ، و اگر گفتار نخستين وى راست بود سخن دوم را كه ضدّ آن است نمىگفت .
بنابراين ، گفتار اولش افترايى بوده كه به پاى پيغمبر - صلّى اللّه عليه و آله - بسته است آن هم به منظور زمينهسازى براى تضعيف خلافت امير المؤمنين - عليه السلام - و تقويت خلافت عثمان .
و اما سخن عمر به طلحه : « من از روز جنگ احد تو را مىشناسم . . . »
داستانش اين بوده - چنانچه بلاذرى در « انسابش » « 2 » آورده - كه در جنگ احد مالك بن زهير جشمى تيرى به جانب رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - افكند پس طلحه دست خود را در برابر آن سپر نمود ، و تير به انگشت كوچك او اصابت كرد و آن را فلج نمود . و او در موقع اصابت تير گفت : « حس » ، پس رسول خدا فرمود : اگر او به جاى اين كلمه « بسم اللّه » گفته بود داخل بهشت مىشد .
و اما راجع به اين مطلب كه در خبر آمده : « عمر از روز وفات ابو بكر نسبت به طلحه خشمگين بود » . طبرى در تاريخش « 3 » از اسماء بنت عميس نقل كرده كه مىگويد : طلحه بر ابو بكر وارد شد به او گفت : عمر را به عنوان جانشين پس از خود معرفى نمودهاى حال آن كه اكنون كه با او هستى مىبينى چگونه با مردم بدرفتارى مىكند ، چه رسد به آن موقع كه تو نباشى و او خليفهء مسلمين شده باشد ، و خدا از
هامش
( 1 ) - شرح نهج البلاغه ، ابن ابى الحديد ، ج 1 ، ص 62 ، ذيل خطبهء « شقشقيه » .
( 2 ) - انساب ، بلاذرى ، ج 1 ، ص 318 .
( 3 ) - شرح نهج البلاغه ، ابن ابى الحديد ، ج 1 ، ص 55 .