فرمود : آيا به تو وعده داده بودم كه همين امسال داخل مىشوى ؟
عمر : نه . رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - فرمود : پس به خواست خداوند به زودى داخل مكه خواهيم شد .
شيخ مفيد ( ره ) گفت : بنابراين او در دين خدا و نبوت رسولش ترديد نموده است .
و آنگاه موارد ديگرى از شكوك او را با ذكر دليل براى او شرح داد و سپس نتيجهء مطلوب را گرفت : پس از آن گفت : بعض از نواصب ادّعا كردهاند كه عمر پس از اين اظهار ترديدش ايمان آورده و شك او به يقين مبدل گشته است و ليكن گفته :
آنها ادّعايى است بدون دليل ، و لا جرم در برابر آن اجماع فاقد ارزش .
شيخ مفيد مىگويد : ابو عمرو پاسخى نداشت جز اين كه گفت : من باور ندارم اين كه كسى تا كنون ادّعاى چنين اجماعى نموده باشد .
مفيد : ولى اكنون اين مطلب بر تو ثابت گرديد ، چنانچه پاسخى از آن دارى بگو ! و ليكن او هيچ گونه جوابى نداشت .
77 - عمر و شورا
( 1 ) و نيز ابن ابى الحديد آورده : آنگاه كه عمر بر اثر ضربات ابو لؤلؤ مجروح گرديد و به مرگ خود يقين كرد ، دربارهء جانشين پس از خود به مشورت پرداخت . . . و آنگاه گفت : رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - از دنيا وفات نمود در حالى كه از اين شش نفر از قريش راضى و خشنود بود ؛ على ، عثمان ، طلحه ، زبير ، سعد ، عبد الرحمن بن عوف ، و من تصميم گرفتهام خلافت را در ميان آنان به شورا بگذارم تا يك نفر را از بين خودشان براى تصدّى خلافت انتخاب نمايند . . . و سپس گفت : اين شش نفر را نزد من بخوانيد !
آنان را خواندند . پس بر عمر وارد شده در حالى كه او در بستر مرگ آخرين لحظات زندگى خود را مىگذرانيد . عمر به آنان نگاهى افكنده به ايشان گفت : آيا همگى شما چشم طمع به خلافت نداريد ؟
آنها از اين گفتار وى ناراحت شده سكوت اختيار كردند . . . و پس از آن به آنها