سخن كه به اينجا رسيد عمر به ابن عباس گفت : فعلا كافى است برخيز و به خانهات برو ! ابن عباس برخاست و همين كه قدرى دور شد عمر با صداى بلند به او گفت : من همچنان حق و احترام تو را پاس مىدارم .
ابن عباس صورت برگردانده به عمر گفت : من به خاطر قرابتى كه با رسول خدا دارم بر گردن تو و تمام مسلمين حق دارم ، و هر كس كه اين حق را ادا كند وظيفهء خود را انجام داده و گرنه ناسپاسى كرده است .
عمر به حاضران گفت : درود بر ابن عباس هيچگاه نديدم با كسى بحث كند مگر اين كه بر او غالب مىآيد « 1 » .
( 1 ) مؤلّف : آفرين بر ابن عباس ! كه در اين محاجّهاش با عمر ، حق مطلب را ادا نموده و حق بودن امير المؤمنين - عليه السلام - را براى تصدى خلافت از قرآن و سنت و نصّ صحيح و عقل سليم ، اثبات كرده است .
در اين مناظره چند نكتهء مهم آمده است : يكى تأييد و تقرير عمر ، اين گفتار ابن عباس را كه به او گفته : « تو اى خليفه نيك مىدانى كه خداوند چه كسى را براى اين امر ( خلافت ) برگزيده است » ؛ ( يعنى امير المؤمنين على - عليه السلام - را ) .
و ديگرى اين گفتارش را كه به او گفته : « چگونه كينه نورزد كسى كه حق خود را در دست ديگران مىبيند » .
و هم اين سخن او را « و اما اينكه گفتى : به ظلم ، همانا خليفه خود مىداند چه كسى صاحب حق ( خلافت ) است » .
و من در ميان فرزندان ابن عباس كسى را سراغ ندارم كه اين چنين در مسألهء خلافت و امامت ، بحث و تحقيق كرده باشد جز مأمون كه با فقهاى عامه چنان محاجّه نموده كه توان پاسخگويى و ردّ او را نداشته ، بناچار به حق اعتراف كردهاند . ( و البته در بين فرزندان عباس غير از مأمون هم خلفايى متشيّع و يا شيعهء واقعى وجود داشته است ) .
هامش
( 1 ) - شرح نهج البلاغه ، ابن ابى الحديد ، ج 3 ، ص 107 . ذيل خطبهء « للّه بلاد فلان » .