بخشش كن و مانند ابو حجر ( عمر ) بخيل مباش ، و شما اى بنى اميه ! خلافت را همانند توپ كودكان بين خودتان بگردانيد كه به خدا سوگند نه بهشتى هست و نه دوزخى ، اتفاقا زبير در آنجا حاضر بود و سخنان او را مىشنيد ، از اينرو عثمان به ابو سفيان گفت : آهستهتر بگو !
ابو سفيان گفت : مگر كسى هست ؟
زبير گفت : بله من هستم « 1 » .
و از اين خبر به خوبى روشن مىشود كه ابو سفيان نسبت به عثمان كاملا مطمئن بوده كه او از اين گفتارش كه گفته : « خلافت را همچون توپ به همديگر پاس دهيد » هيچ گونه ابا و انكارى ندارد ، و گمان مىكرد كه غير از بنى اميه كسى آنجا نيست - چون نابينا بود - . و موقعى كه عثمان به او گفت : آهستهتر بگو ! فهميد افراد ديگرى هم هستند . . . و عثمان در زمان زمامداريش تمام كارهاى حكومت را به مروان واگذار كرده و در واقع مروان حاكم بود و عثمان در صورت ظاهر . . .
چنانچه در تواريخ آمده : هنگامى كه مصريان از عامل عثمان در مصر ، يعنى ، ابن ابى سرح به نزد عثمان شكايت بردند عثمان ولايت مصر را به محمد بن ابى بكر سپرد ، وى به همراه مصريان از مدينه به سوى مصر حركت كرد تا اين كه پس از طى سه روز راه ، ناگهان غلام سياهى را ديدند كه شتابان از مدينه به جانب مصر در حركت بود ، پس او را تفتيش نموده چيزى با او نيافتند و آنگاه بعضى از وسائل و ادوات او را شكافته به نامهاى برخوردند ، ( از عثمان براى ابن ابى سرح ) كه در آن نوشته شده بود : « آن هنگام كه محمد بن ابى بكر با همراهانش به نزد تو آمدند همگى آنان را به قتل رسانده نامهء مأموريتش را پاره نموده و خودت تا اطلاع ثانوى همچنان بر كارت ثابت باش » .
آنان چون نامه را مطالعه كردند دهشتزده به مدينه بازگشته به نزد عثمان رفتند و نامه و غلام و شتر او را نيز به همراه برده به عثمان گفتند : اين غلام . غلام تو و اين
هامش
( 1 ) - السقيفه ، ص 38 .