ابو عبيدهء سلمانى مسألهاى دربارهء ميراث جدّ پرسيدم وى گفت : من در اين خصوص يكصد قضيه از عمر به خاطر دارم كه همه با هم مغاير « 1 » است .
17 - ماجراى عمر با هرمزان
( 1 ) بلاذرى در « فتوح البلدان » بطور مسند از انس بن مالك نقل كرده كه مىگويد : در جريان فتح شوشتر « هرمزان » به اسارت لشكريان اسلام درآمد ، و من به دستور ابو موسى اشعرى او را به نزد عمر بردم ، عمر به هرمزان گفت : سخن بگو !
هرمزان : سخن انسان زنده يا مرده ؟
عمر : هر چه مىخواهى بگو كه در امان هستى .
هرمزان : آنگاه كه در بين ما و شما خدايى نبود ما گروه عجم پيوسته در جنگها بر شما پيروز مىشديم ولى از آن زمان كه شما به خدا معتقد شديد و خدا در تمام كارها يار و مددكارتان گرديد ، ديگر نتوانستيم بر شما غلبه كنيم و مغلوب و مقهور شما گشتيم .
در اين موقع عمر به انس رو كرده و گفت : دربارهء هرمزان چه مىگويى ؟
انس با كشتن او مخالفت كرد .
عمر گفت : سبحان اللّه ! آيا قاتل براء بن مالك و مجزأة بن ثور سدوسى را آزاد كنم ؟ !
انس پاسخ داد : در هر حال تو را راهى به كشتن او نيست . عمر گفت : هرمزان چقدر مال به تو داده تا از او دفاع كنى ؟
انس : هيچ و ليكن تو خودت به او امان دادى .
عمر : بر اين مطلب گواه مىآورى يا تو را كيفر دهم ؟ انس مىگويد : از نزد عمر بيرون رفته زبير بن عوام را ديدم كه او نيز آنچه را كه من از عمر شنيده بودم شنيده و به خاطر داشت ، زبير به همراه من نزد عمر آمده برايم گواهى داد ، و هرمزان
هامش
( 1 ) - ايضاح ، فضل ، ص 337 .