گاز گرفتند و با دستان مشت بر هم مىكوفتند . چهار گاه نماز گذشت و هيچ سجدهاى براى خدا برپا نشد و پيكارگران نماز را با تكبير و تهليل به جا آوردند . مسعودى مىگويد : على ( ع ) با دست خود در آن شبانه روز پانصد و بيست و سه تن را كشت و ( درستى ) اين عدد از اينرو است كه هربار كه ضربهاى وارد مىكرد تكبير مىگفت و ( البته ) هيچ ضربتى وارد نكرد مگر آنكه كسى را كشت . جنگ سه شبانهروز ديگر در اين وضعيت به طول انجاميد .
وقتى كه امام شمار زياد كشتگان را ديد به معاويه گفت : چرا مردم باهم بجنگند ؟ پيش آى و هركدام از ما خصمش را كشت ، خلافت از آن اوست .
عمرو عاص ( به معاويه ) گفت : اين مرد انصاف پيش آورده است .
معاويه گفت : اى عمرو آيا چشم به خلافت دوختهاى ؟
عمرو گفت : از على بيمناكى و مرا به دليل رهنمودم متهم مىكنى ؟
معاويه گفت : من كسى نيستم كه خود را فريب دهم . به خدا كه هيچكس با على مبارزه نكرد مگر آنكه او زمين را از خونش سيراب سازد .
عمرو گفت : به خدا كه با او مبارزه مىكنم حتى اگر هزار بار بميرم .
آنگاه عمرو به ميان آمد اما هنوز به نزديكى امام على ( ع ) نرسيده ، خود را از اسب به زمين انداخت و پاهاى خود را بالا برده و شرمگاه خود را نمايان ساخت . پس امام على ( ع ) روى خود را از او بازگرداند زيرا از روى حيا و بزرگوارى به شرمگاه هيچكس نظر نمىكرد . عمرو خاك آلود بپاخاسته و بدون آنكه روى خود را برگرداند ، فرار نمود . « 1 » هنگامى كه به معاويه رسيد به او گفت : اى عمرو خدا و شرمگاهت را سپاس گوى .
هامش
( 1 ) - شرح النهج : 5 / 217 ، الاخبار الطوال : 176 ، تاريخ دمشق : 45 / 486 ، انساب الاشراف : 304 ، وقعه صفين : 275 ، الامامه و السياسه : 1 / 95 ، جواهر المطالب فى . . . : 2 / 38 .