تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فضائل الإمام علي ( ع ) ( فضيلتهاى امام على ع ) ( فارسى ) — صفحة 254

مساهمون:

ص٢٥٤
گفت : من على بن ابى طالب هستم . عمرو گفت : پدرت دوست و همدم من بود و كشتن تو را خوش ندارم . « 1 » على ( ع ) گفت : اما به خدا سوگند كه من كشتن تو را خوش دارم . على ( ع ) سپس به وى گفت : اى عمرو تو پيوسته مىگفتى كه هيچ‌كس از من سه چيز نخواهد مگر آن‌كه يكى از سه خواستش را بپذيرم . گفت : آرى . گفت : از تو مىخواهم كه شهادت لا إله الا اللّه و محمد ( ص ) رسول اللّه را بر زبان آورى . گفت : اين درخواست را از من دور كن و دومى را پيش آر . گفت : به سرزمينت بازگرد . اگر محمد ( ص ) راستگو باشد تو خوشبخت‌ترين مردم از وجود او خواهى بود و اگر دروغ‌گو باشد ، آنچه را خواسته‌اى به انجام رسيده است . گفت : آن‌گاه زنان قريش خواهند گفت كه زبونى پيشه كردم و گروهى را كه مرا به سركردگى خود برگزيده‌اند ، خوار نموده‌ام ؟ سومى را پيش آر . حضرت على گفت : مبارزه . عمرو گفت : اين منشى است كه گمان نمىكردم كسى از عرب مرا با آن بترساند . على گفت : چگونه با تو مبارزه كنم در حالى كه سواره‌اى و من پياده ؟ پس عمرو از اسب پايين پريد و پاهايش را پى كرد و شمشير چونان شعله آتش خود را از نيام بركشيد . امام ( ع ) با ضربه‌اى مبارزه را شروع كرد . عمرو آهنگ ضربه را با سپر چوبين خود كند نمود اما سپر به دو نيم گشت و ضربتى بر سر امام فرود آمد . آن‌گاه امام ضربه‌اى بر ساق‌هاى عمرو فرود آورد و همگى را بريد و عمرو به زمين افتاد . پس على سر وى از تن جدا
هامش
( 1 ) - ابو الخير استاد ابن ابى الحديد مىگويد : به خدا سوگند كه عمرو از على نخواست بازگردد مگر به جهت ترس از او . زيرا كشته‌هاى على را در بدر و احد شناخته بود و مىدانست كه اگر با على مبارزه كند ، على او را خواهد كشت . درنتيجه از اظهار ناتوانى خود خجل شد و اين مدعا را پيش آورد در حالى كه دروغ مىگفت .