( 1 ) حرّ ، مىخواست مانع پيوستن آنان به حضرت حسين گردد ، ولى امام بر او بانگ زد : « در اين صورت از آنها حمايت خواهم كرد به همانگونه كه از خودم حمايت مىكنم ، اينان انصار و ياران من هستند ، تو به من قول دادهاى كه تا رسيدن نامهء ابن زياد ، متعرض من نشوى » .
( 2 ) حرّ ، آنان را رها كرد و آنها به امام پيوستند ، آن حضرت ايشان را خوشامد گفت و از آنها در مورد اهل كوفه پرسيد ، آنان گفتند : « اما اشراف ، رشوهشان عظيم گشته و كيسههايشان انباشته شده تا دوستيشان به دست آيد و نظرشان حاصل شود . آنها بر تو دشمنى واحد هستند و به تو نامه ننوشتهاند مگر براى اينكه تو را براى خود بازار و محل كسب درآمد قرار دهند . . . و اما ديگر مردمان ، دلهايشان تو را مىخواهد و شمشيرهايشان ، فردا بر ضد تو كشيده خواهد شد » « 1 » .
( 3 ) اين سخن ، نكات بسيار مهمى را مشخص مىسازد كه عبارتند از :
1 - حكومت ، وجدانهاى بزرگان و اشراف اهل كوفه را با پول ، خريده و آنان را با جاه و نفوذ ، فريفته و آنان يك دست ، همفكر و متفق شده بودند تا با امام بجنگند ، امويان در اين سياست حيلهگرانه ، مهارت يافته بودند و بزرگان را با همهء وسايل ممكن به طرف خود مىكشيدند ، اما مردم عادى را با تازيانههايى كه بر پشت آنان مىزدند ، در آتش ستم خويش شعلهور مىساختند .
( 4 ) 2 - اشراف اهل كوفه ، با حضرت حسين عليه السّلام براى آمدن به سوى آنان ، مكاتبه كرده بودند نه براى اينكه به عادلانه بودن هدف آن حضرت و بطلان امويان اعتقادى داشتند ، بلكه به اين سبب با حضرتش مكاتبه كردند تا براى آنها
هامش
( 1 ) انساب الاشراف 3 / 381 - 382 .