تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة الإمام الحسين ( ع ) ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي ) — صفحة 508

مساهمون:

ص٥٠٨
جذلم » كرد ، به او فرمود : « اى بشير ! خداوند پدرت را بيامرزد كه شاعر بود ، آيا تو نيز شعر مىسرايى ؟ » . - « آرى اى فرزند رسول خدا ! من شاعر هستم » . - « به مدينه وارد شو و كشته شدن ابا عبد اللّه را خبر بده » . ( 1 ) « بشير » به سوى مدينه رفت و هنگامى كه به مسجد پيامبر صلّى اللّه عليه و آله رسيد ، صداى گريه‌آلودش را بلند كرد و گفت :
يا اهل يثرب لا مقام لكم بها * قتل الحسين فادمعى مدرار الجسم منه بكربلاء مضرج * و الرأس منه على القناة يدار
« اى مردم مدينه ! چه نشسته‌ايد كه حسين كشته شده و چشمانم بر او مىگريند » . « بدن آغشته به خونش در كربلاست ، در حالى كه سر او را بالاى نيزه مىگردانند » . ( 2 ) توده‌هاى مردم به سوى مسجد نبوى شتافتند در حالى كه بعضى نوحه‌سرايى مىكردند و بعضى شيون‌كنان بودند و از بشير ، خبرهاى بيشترى مىخواستند . ( 3 ) وى ، در حالى كه سخت مىگريست ، روى به آنان كرد و گفت : « اين على بن الحسين است همراه با عمه‌ها و خواهرانش كه به سرزمين شما وارد شده‌اند ، من فرستادهء او به سوى شما هستم و محل او را به شما معرفى مىكنم » . ( 4 ) مردم سخت گريستند و براى استقبال از خاندان پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله كه به دين و دنياى آنان نيكى نموده است ، شتافتند . اندوه گسترده و افسردگى در همهء محافل منتشر شد . آن روز - آن‌گونه كه مورخان گفته‌اند - همچون روزى بود كه