نقره و طلا آوردهاند و تو سر فرزند دخت رسول خدا را آوردهاى ! به خدا ! هرگز چيزى سر مرا با سر تو فراهم نخواهد آورد « 1 » .
( بدين ترتيب ) شوهرش ، ناپسندترين مردم نزد وى گشت .
صبح زود ، خولى ، سر امام را نزد ابن زياد برد ، او سرور و شادمانى خود را ابراز كرد ؛ زيرا گمان مىكرد كه همهء آرزوها و رؤياهايش محقق شده است .
( 1 )
طاغوت و قاتل امام عليه السّلام
ابن زياد ، به مأموران جلّادش كه در نبرد شركت داشتند ، روى كرد و گفت :
« كداميك از شما او را كشتهايد ؟ » .
شخصى به سوى وى برخاست و در حالى كه شادمان بود كه شايد جايزه را از او بگيرد ، به او گفت : « من او را كشتم » .
- « چه چيزى به تو گفت » .
- « هنگامى كه سلاح را گرفتم به او گفتم : تو را مژدهء آتش باد ، گفت : « ان شاء اللّه تعالى مرا مژدهء رحمتش و شفاعت پيامبرش خواهد بود » « 2 » .
فرزند مرجانه ، سر به زير افكند ، در حالى كه احساس حقارت ، بد عاقبتى و سرنوشتى زشت مىكرد .
هامش
( 1 ) انساب الاشراف 3 / 411 . و در جواهر المطالب 2 / 290 آمده است كه وى به او گفت :
به خدا ! هرگز بسترى مرا با تو فراهم نخواهد آورد . و در البداية و النهاية 8 / 190 آمده است : وى از بسترش برخاست و به طشت نگاه كرد و نورى را ديد كه از آن طشت به سوى آسمان مىدرخشيد و پرندگان سفيدى را مشاهده كرد كه در اطراف آن پرواز مىنمودند .
( 2 ) تاريخ الخميس 2 / 300 .