تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة الإمام الحسين ( ع ) ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي ) — صفحة 317

مساهمون:

ص٣١٧
زمين همه آب مىبود و در اختيار ما قرار داشت ، قطره‌اى از آن را به شما نمىداديم تا اينكه به بيعت يزيد وارد شويد ! ! » . ( 1 ) ابا الفضل به سوى برادرش بازگشت و او را از ستمكارى و سركشى آنان باخبر ساخت . آن بلندهمّت دلير ، فرياد كودكان را شنيد كه يارى مىجستند و فرياد مىكشيدند : العطش ! العطش ! آب ! آب ! ( 2 ) ابا الفضل العباس ، آنان را كه ديد - و چه منظرهء هولناكى را مشاهده كرد ! - ديد كه لبهايشان پژمرده گشته و رنگهايشان دگرگون شده از شدت تشنگى به مرگ نزديك بودند ، به شدت رنج برد و درد جانكاه به چهره‌اش راه يافت ، آنگاه دليرانه براى يارى رساندن به آنان شتافت و بر اسب خود سوار گشته ، مشكى با خود برد و بر فرات حمله آورد ، با قدرت شجاعانه‌اش توانست حلقهء محاصره را كه بر آب قرار داده بودند ، بشكند ، لشكريان از برابرش پاى به فرار گذاشتند ؛ زيرا آنان را به ياد قهرمانيهاى پدرش - فاتح خيبر و درهم كوبندهء مشركان - انداخت . ( 3 ) آن حضرت ، به آب رسيد ، در حالى كه قلب شريفش از تشنگى شكافته شده بود . با دست خود قدرى آب برداشت تا بنوشد ولى تشنگى برادرش و زنان و كودكانى كه همراه وى بودند را به ياد آورد پس آب را از دست خود پرتاب و از اينكه تشنگى جانكاهش را بر طرف كند ، خوددارى نمود در حالى كه مىگفت :
يا نفس ! من بعد الحسين هونى * و بعده لا كنت ان تكونى هذا الحسين وارد المنون * و تشربين بارد المعين تاللّه ما هذا فعال دينى « 1 »
« اى نفس ! پس از حسين ، ناچيز باشى و پس از او چيزى نباشى » .
هامش
( 1 ) مقرّم ، مقتل حسين ، ص 267 - 268 .