آنان كه جانهايشان را براى خدا فروختند - نزد حضرت حسين عليه السّلام رفت و از او اجازه خواست تا با سرنوشت درخشانش ديدار نمايد .
( 1 ) امام به وى اجازه نداد و با صدايى آهسته و آرام به وى فرمود : « تو پرچمدار من هستى » .
( 2 ) مادام كه حضرت ابو الفضل عليه السّلام زنده بود ، امام احساس قدرت و قوّت مىنمود ؛ زيرا وى همچون لشكرى در كنارش بود كه او را حمايت مىكرد و از او دفاع مىنمود . حضرت ابا الفضل بر آن حضرت اسرار نمود و گفت : « سينهام از اين منافقان تنگ گشته است و مىخواهم انتقام خود را از آنان بگيرم » .
( 3 ) سينهء آن حضرت تنگ شده و از زندگى بيزار گشته بود ، آنگاه كه ستارگان درخشانى چون برادران ، برادرزادگان و عموزادگانش را سر بريده بر شنهاى كربلا افتاده ديد ، به سوز آمد كه به آنان بپيوندد و انتقام آنها را بگيرد .
( 4 ) امام از وى خواست تا براى به دست آوردن آب براى كودكان - كه تشنگى آنان را از پاى انداخته بود - تلاش كند ، آن دلير سرافراز به سوى آن مسخشدگان شتافت و به موعظهء آنان پرداخت ، آنها را از خشم خداوند و انتقام او برحذر داشت و خطاب به ابن سعد گفت : « اى ابن سعد ! اين حسين است ، فرزند دخت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله كه ياران و اهل بيتش را كشتهايد ، اين خانواده و فرزندانش تشنه هستند ، به آنها آب بدهيد كه تشنگى دلهايشان را سوزانده است و با وجود آن ، وى مىگويد : مرا بگذاريد كه به سوى روم يا هند بروم و حجاز و عراق را براى شما بگذارم » .
( 5 ) زمين در زير پايشان به لرزه آمد و دوست مىداشتند كه آنان را در خود فرو برد ، بعضى از آنان گريستند و سكوتى هراسناك بر ايشان چيره شد . پليد ناپاك ، شمر بن ذى الجوشن به وى پاسخ داد و گفت : « اى فرزند ابو تراب ! اگر روى
حياة الإمام الحسين ( ع ) ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي ) — صفحة 316
مساهمون: الشيخ باقر شريف القرشي
ص٣١٦