و پاهايشان را بريد و بر تنههاى نخل به دار كشيد .
( 1 ) هنوز زهير سخنانش را پايان نداده بود كه گروهى از لشكريان ابن سعد ، بىشرمانه ، وى را ناسزا گفته ، او و امام حسين را تهديد به قتل نموده گفتند : « ما همچنان هستيم تا دوستت و همراهانش را بكشيم ، يا او و يارانش را تسليم عبيد اللّه بن زياد نماييم ! ! » .
( 2 ) زهير با منطق حق به آنان پاسخ داد و گفت : « اى بندگان خدا ! فرزندان فاطمه به دوستى و يارى از فرزند سميه شايستهتر هستند ، من شما را به خدا پناه مىدهم كه مبادا آنان را بكشيد . . . شما اين مرد را با يزيد بگذاريد كه به جانم سوگند ! وى طاعت شما را بدون كشتن حسين مىپذيرد » .
( 3 ) بسيارى از آنان خاموش ماندند و حيرت و سرگردانى بر آنان دست داد .
هنگامى كه شمر بن ذى الجوشن ، اين وضع را ديد ، ترسيد كه لشكر به صلاح روى آورد ، پس تيرى را به سوى زهير نشانه گرفت ، در حالى كه مىگفت :
« ساكت شو ، خداوند تو را بكشد ، ما را از پرحرفيت خسته كردى » .
( 4 ) زهير ، او را حقير شمرد و وى را چون پليدترين مخلوق ، نگريست ، به او گفت : « من خطاب به تو سخن نمىگويم ، تو چهارپايى بيش نيستى و به خدا ! گمان نمىكنم كه تو دو آيه از كتاب خدا را بدانى ، پس مژده باد تو را به رسوايى روز قيامت و عذاب دردناك » .
آن فرومايهء پليد از سخن زهير به خشم آمد و بر او فرياد كشيد : « تا ساعتى ديگر ، خداوند تو و دوستت را مىكشد » .
( 5 ) زهير گفت : « آيا مرا به مرگ تهديد مىكنى ؟ به خدا ! مرگ نزد من از جاويدان بودن با شما محبوبتر است » .
آنگاه زهير روى به لشكريان كرد و گفت : « اى بندگان خدا ! اين جلف
حياة الإمام الحسين ( ع ) ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي ) — صفحة 224
مساهمون: الشيخ باقر شريف القرشي
ص٢٢٤