تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة الإمام الحسين ( ع ) ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي ) — صفحة 193

مساهمون:

ص١٩٣
( 1 ) حضرت عباس ، به سوى برادرش بازگشت تا موضوع را بر آن حضرت ، عرضه كند ، در اين حال حبيب بن مظاهر به سوى آن قوم رفت و شروع به موعظه كردن آنان نموده آنها را به ياد سراى آخرت انداخت و گفت : « به خدا ! بدترين قومى كه فردا بر خداى عزيز و جليل و بر پيامبرش محمد صلّى اللّه عليه و آله وارد مىشوند ، آنها خواهند بود كه ذريّه و اهل بيتش را - آن پارسايان سحرها كه خداى را شب و روز ، فراوان ياد مىكنند - و شيعيان باتقواى نيكوكارش را كشته باشند » « 1 » . « عزرة بن قيس » به وى پاسخ داد و گفت : « اى فرزند مظاهر ! خود را پاك قلمداد مىكنى ! » . ( 2 ) « زهير بن قين » روى به وى كرد و گفت : « اى فرزند قيس ! از خدا پروا كن و از كسانى نباش كه به گمراهى كمك مىكنند و جانهاى پاك و طاهر عترت بهترين پيامبران را مىكشند » « 2 » . عزره به وى گفت : « تو نزد ما عثمانى بودى ، تو را چه شده است ؟ » . ( 3 ) زهير گفت : « به خدا ! من به حسين نامه ننوشتم و فرستاده‌اى نزد وى نفرستادم ، ولى در راه با وى همراه شدم و هنگامى كه او را ديدم به وسيلهء وى ، رسول خدا را به ياد آوردم و دانستم كه چه بىوفايى مىكنيد و پيمان مىشكنيد ، راه شما را به سوى دنيا ديدم و تصميم گرفتم كه او را يارى كنم و جزء همراهانش باشم تا آنچه را كه شما از حق رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله تباه كرده‌ايد حفظ كنم » « 3 » . حضرت ابو الفضل ، گفتار آن قوم را به برادر خود رسانيد . آن حضرت به وى فرمود : « به سوى آنان بازگرد شايد بتوانى آنان را براى فردا به تأخير اندازى ،
هامش
( 1 ) الفتوح 5 / 177 . ( 2 ) همان 5 / 177 . ( 3 ) انساب الاشراف 3 / 392 .