بود كه در جنگ ، تعجيل نمايد تا مبادا نظر سپاه متبلور شود و در صفوفش ، جنددستگى ظاهر گردد .
( 1 ) هنگامى كه آن لشكر به حركت درآمد ، حضرت حسين عليه السّلام جلو چادر نشسته و شمشير خود را بر زانو نهاده و اندكى خواب او را گرفته بود كه خواهرش ؛ بزرگ بانوى بنى هاشم ، حضرت زينب عليها السّلام صداى مردان و پيشروى آنان به سوى برادرش را شنيد ، پريشان و مضطرب ، نزد آن حضرت شتافت و او را بيدار نمود .
( 2 ) امام سربلند كرد و خواهرش را ديد ، با عزمى ثابت به وى فرمود : « من رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله را در خواب ديدم كه فرمود : تو به سوى ما مىآيى . . . » .
آن بانوى بزرگ ، پريشان گشت و نيرويش سست گشت ، بر صورت خود زد و با كلماتى اندوهبار گفت : « واى بر من ! . . . » « 1 » .
( 3 ) حضرت ابو الفضل عباس ، روى به برادر خود كرد و گفت : اى برادر ! اين قوم به سوى تو آمدهاند . حضرت از او خواست تا از موضوع آنها باخبر شود و فرمود : « تو - كه جانم فدايت باد ! - سوار شو و با آنان روبهرو شو و به آنها بگو :
شما را چه شده است و چه مىخواهيد ؟ » .
ابو الفضل ، به سرعت به سوى آنان شتافت ، در حالى كه بيست سوار از يارانش از جمله « زهير بن قين و حبيب بن مظاهر » همراه او بودند ، عباس در مورد پيشروى آنان پرسيد ، به او گفتند : « دستور امير رسيده كه بر شما گردن نهادن به حكم او را عرضه كنيم و يا اينكه با شما بجنگيم » « 2 » .
هامش
( 1 ) ابن اثير ، تاريخ 4 / 56 .
( 2 ) انساب الاشراف 3 / 322 . طبرى ، تاريخ 5 / 416 .