پذيرفت و شبهنگام با حضرت ديدار نموده جلسهاى محرمانه تشكيل داد كه جز حضرت عباس و حضرت على اكبر از جانب حضرت حسين عليه السّلام ، كسى ديگر در آن حضور نداشت . همراه ابن سعد نيز حفص و غلام ابن سعد ، در جلسه حاضر شدند . امام به وى فرمود : « اى فرزند سعد ! آيا با من مىجنگى ؟ آيا از خداوند نمىترسى كه بازگشت تو به سوى اوست ، من فرزند كسى هستم كه تو مىشناسى ، آيا با من همراه نمىشوى ، و اينان را رها نمىسازى كه اين به خداوند تعالى نزديكتر باشد » .
( 1 ) ابن سعد ، عذرهاى پوچى آورد و گفت : مىترسم خانهام ويران شود .
- « من آن را بار مىسازم » .
- مىترسم باغم را از من بگيرند .
- « من بهتر از آن را در حجاز به تو مىدهم » .
- من در كوفه ، خانوادهاى دارم ، مىترسم كه ابن زياد آنان را به قتل برساند .
( 2 ) امام هيچگونه پاسخ مثبتى از او دريافت نكرد ، بلكه از او ، اصرار بر ستم و تعدى را ديد ، پس او را نفرين كرد و فرمود : « تو را چه باشد ، خداوند تو را به زودى در بسترت سر از تن جدا كند و در روز قيامت تو را نبخشد ، به خدا ! من اميدوارم كه تو از گندم عراق جز اندكى نخورى » .
ابن سعد از آنجا دور شد ، در حالى كه با تمسخر به امام مىگفت : « جو ، برايم كافى باشد » « 1 » .
هامش
( 1 ) البداية و النهاية 8 / 175 .