( 1 ) ابن سعد به سوى لباسهاى خود رفت و آنها را پوشيد « 1 » و روى به شمر بن ذى الجوشن كرد و دانست كه اين نيرنگ اوست ، پس به او گفت : « واى بر تو ! خداوند خانهات را نزديك نسازد ، خداوند آنچه را آوردهاى زشت شمارد ، من گمان مىكنم كه تو او را نهى نمودى و بر ما تباه ساختى كارى را كه اميدوار بوديم به نيكى انجام شود . . . به خدا ! حسين ، تسليم نمىشود ؛ زيرا جان پدرش در كالبد اوست » .
( 2 ) شمر به وى پاسخ داد : « به من بگو چه خواهى كرد ، آيا فرمان اميرت را اجرا مىكنى ؟ در غير اين صورت ، سپاه را به من بسپار . . . » .
ابن سعد ، تسليم هوا و طمعكاريهايش شد و پذيرفت كه همچنان فرمانده سپاهى ستمكار باقى بماند ، پس به وى گفت : « نه ، تو را كرامتى نباشد ، من اين امر را بر عهده مىگيرم » « 2 » .
شمر ، همچنان مراقب ابن سعد بود تا شايد در انجام فرمانهاى اربابش ، فرزند مرجانه ، كوتاهى نمايد تا خود فرماندهى سپاه را عهدهدار شود . ابن سعد ، پاسخ ابن زياد را براى امام فرستاد و آن حضرت عليه السّلام فرمود : « نه ، به خدا ! دستم را در دست فرزند مرجانه نمىگذارم » « 3 » .
( 3 )
امام عليه السّلام با ابن سعد
امام ، از ابن سعد خواست تا با آن حضرت ملاقات نمايد ، او با بىميلى
هامش
( 1 ) ذهبى ، تاريخ اسلام 5 / 14 .
( 2 ) انساب الاشراف 3 / 391 .
( 3 ) الصراط السوى فى مناقب آل النبى ، ص 87 .