( 1 ) « شمر بن ذى الجوشن » كه در كنار وى بود به تنگ آمد ؛ زيرا آن پليد به پستى نسبتش و كينه بر صاحبان نسبهاى اصيل معروف بود و نسبت به اين سعد به خاطر فرماندهىاش بر سپاه ، حسادت مىورزيد ، لذا براى شعلهور ساختن آتش جنگ ، به حركت آمد و به فرزند مرجانه گفت :
« آيا اين را از او مىپذيرى ؟ پس از آنكه در سرزمين تو فرود آمده ، به خدا ! اگر از سرزمين تو دور شود و دستش را در دست تو نگذارد ، به قدرت از تو شايستهتر باشد و تو به ضعف و سستى شايستهتر خواهى بود » .
( 2 ) اين كلمات ، اوضاع را انفجارآميز ساخت و هر آرزويى در مورد صلح و سازش را بر باد داد ؛ زيرا ابن زياد به امر مهمى پى برد كه بر او پنهان مانده بود و آن اين كه اگر امام از دست وى رهايى مىيافت و با يزيد بيعت نمىكرد و به منطقهاى از مناطق مىرسيد ، وضع روشن مىشد و امّت به حمايت از امام در برابر آن گروه جنايتكار برمىخاست و آنگاه ، طاغوت به ضعف و سستى اولى و حضرت حسين عليه السّلام به قدرت و قوت شايستهتر مىبود ؛ زيرا وى فرزند رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و ريحانهء آن حضرت بود ، اين نكات حساس از فرزند مرجانه دور مانده بود ، او در سخنان شمر ، اخلاص و دلسوزى را ديده بود .
( 3 ) هنگامى كه شمر ديد بر اوضاع مسلّط شده و تلاش ابن سعد را تباه كرده است ، براى تضعيف موقعيت وى نزد ابن زياد اقدام كرد تا شايد از اين راه وسيلهاى براى دور كردن وى از منصبش بيابد و خود در جاى وى قرار گيرد ، پس به وى گفت : « به خدا ! به من خبر رسيده است كه حسين و ابن سعد ، ميان دو لشكر مىنشينند و بيشتر مدت شب را به گفتگو مىپردازند » « 1 » .
هامش
( 1 ) البداية و النهاية 8 / 175 .