( 1 ) « حبيب » روى به وى كرد و او را اندرز داد و گفت : « اى قره ! من تو را در مورد اهل بيت نيكانديش مىشناختم ، چه چيزى تو را دگرگون ساخت ؟ پس ، نزد ما بمان و اين مرد را يارى كن » .
قرّه گفت : حقّ را گفتى ولى من به سوى رفيقم بازمىگردم و جواب پيامش را مىرسانم و در اين مورد مىانديشم .
قرّه ، به سوى ابن سعد بازگشت و پاسخ امام را بر او عرضه نمود « 1 » .
ابن سعد ، از اين امر شادمان گشت و انديشيد كه رسيدن به يك راه حل مسالمتآميز كه او را از وارد شدن به نبردى كه بر گردنش بند گناه و معصيت مىنهد ، رها مىسازد ، امرى ممكن است .
( 2 )
ابن سعد در برابر امام عليه السّلام
ابن سعد ، مىخواست از اين امر مطمئن شود ، پس از امام خواست تا با وى ديدار نمايد ، امام اين مطلب را پذيرا شد و هنگامى كه نزد آن حضرت حاضر شد ، از امام پرسيد : چه چيزى تو را آورده است ؟
- مردم كوفه .
- مگر نمىدانى كه آنان با شما چه كردهاند ؟
- هر كس با ما - كه در راه خدا قرار داريم - نيرنگ روا دارد ، ما براى خدا نيرنگش را خوردهايم .
- اينك گرفتار شدهاى ، چه مىانديشى ؟
- بازمىگردم و در مكه يا مدينه اقامت مىگزينم و يا در بعضى از مرزها
هامش
( 1 ) انساب الاشراف 3 / 386 ، الفتوح 5 / 155 - 156 .