خود را براى قدرت به هلاكت انداختن در آن روزگار به حدى رسيده بود كه مردم را از دينشان غافل كرد و در راه آن ، هر آنچه را خداوند حرام كرده بود ، مرتكب گشتند .
( 1 ) هنگامى كه ابن عاص با معاويه روبهرو شد ، سخن خود را در مورد جنگ با امام با وى آغاز نمود . ابن عاص گفت : اما على ، به خدا قسم ! عرب در هيچ چيز ميان تو و ميان او برابرى نمىكنند و در جنگ ، بهرهاى دارد كه هيچيك از قريش آن را ندارد مگر اينكه به او ستم كنى .
معاويه به بيان انگيزههايش براى جنگ با امام پرداخت و گفت : راست مىگويى ولى ما با او به خاطر آنچه در دست داريم مىجنگيم و خون عثمان را به گردنش مىاندازيم .
( 2 ) ابن عاص ، او را به تمسخر گرفت و گفت : واى بر من ! تو شايستهترين كسى هستى كه نبايد از عثمان چيزى بگويد ! - واى بر تو ! براى چه ؟
- امّا تو او را واگذاشتى در حالى كه اهل شام همراه تو بودند تا اينكه از يزيد بن اسد بجلى كمك خواست و او به سويش رفت و امّا من ، آشكارا او را رها كردم و به فلسطين گريختم . . . « 1 » .
( 3 ) معاويه دانست كه ابن عاص با او خالص نخواهد بود و حكمت را در اين ديد كه او را براى خود خالص سازد و پاداشش را از دين بدهد . پس با او به صراحت پرداخت و گفت : اى عمرو ! مرا دوست مىدارى ؟
- براى چه چيزى ؟ براى آخرت كه به خدا قسم ! آخرتى به همراه تو
هامش
( 1 ) يعقوبى ، تاريخ 2 / 162 .