صحنههاى سياسى مداخله نمود و در آن جريانات به فعاليّت پرداخت و سقوط دولت اموى را شعار مىداد ، افرادش با امام حسين عليه السّلام مكاتبه نمودند تا آنان را از ستم و تعدى امويان رهايى بخشد و هيأتهايى همراه با هزاران نامه به سوى امام فرستادند كه آن حضرت را به آمدن به سوى سرزمينشان فرا خواندند و هنگامى كه حضرت ، سفير خود ، « مسلم بن عقيل » را به سوى آنان فرستاد ، با هيجان فراوان از وى استقبال نمودند و پشتيبانى كامل خود را از وى اعلام نمودند تا آنجا كه وى به امام حسين عليه السّلام در مورد آمدن به سوى آنان مكاتبه نمود ، اما هنگامى كه فرزند مرجانه در ميانشان وارد شد و ترس و هراس را در سرزمينشان گسترده ساخت ، از مسلم دست كشيدند و درهاى خانههايشان را بستند و گفتند : « ما را چه به داخل شدن در ميان سلاطين » .
( 1 ) زندگى عمليشان ، بازتابى از عقيدهاى كه بدان ايمان داشتند ، نبود ، زيرا به رهبرانشان نويد مىدادند كه در كنارشان بايستند و سپس در لحظههاى حساس ، از آنها دور مىشدند .
( 2 ) از جمله مظاهر اين تناقض اين بود كه آنان پس از اينكه امام حسن عليه السّلام را مجبور ساختند ، با معاويه صلح كند و آن حضرت سرزمينشان را ترك كرد ، بر آنچه در مورد وى ، كوتاهى كرده بودند به گريه و زارى پرداختند و هنگامى كه امام حسين عليه السّلام را كشتند و اسيران اهل بيت عليهم السّلام به شهرشان وارد شدند ، فريادشان به گريه و سوگوارى بلند شد كه امام زين العابدين عليه السّلام اين عمل آنها را عجيب دانست و فرمود : « اينها براى ما گريه مىكنند و نوحهسرايى مىنمايند ، پس چه كسى ما را كشته است ؟ ! ! » .
( 3 ) فقدان توازن در زندگى آن اجتماع ، براى مردم آنجا بلاها و مصيبتها به بار آورد و آنها را به شرّ عظيمى گرفتار ساخت .
حياة الإمام الحسين ( ع ) ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي ) — صفحة 527
مساهمون: الشيخ باقر شريف القرشي
ص٥٢٧