( 1 ) فرزند اشعث اعتنايى به وى نكرد « 1 » .
مسلم با لبخندى بر لب ، از مرگ استقبال نمود . او را به بالاى قصر بردند ، در حالى كه خداوند را با طمأنينه و رضايت كامل ، تسبيح و استغفار مىنمود و مىگفت : « خداوندا ! ميان ما و ميان قومى كه ما را فريب دادند و يارى نكردند ، حكم كن » « 2 » .
( 2 ) جلّاد ، او را بالاى محلّهء كفّاشان برد و گردنش را زد و سر و بدنش را به پايين انداخت . « 3 » ، بدين گونه بود كه زندگى اين قهرمان بزرگى كه سرشت عمويش امير المؤمنين عليه السّلام و آرمانهاى عموزادهاش حضرت حسين عليه السّلام را در برداشت ، به پايان رسيد و در راه دفاع از حق و دفاع از حقوق مظلومان و ستمديدگان ، شهيد گرديد .
قاتل جنايتكار ، پايين آمد و فرزند زياد به استقبالش رفت و به وى گفت :
« وقتى كه او را بالا مىبرديد ، چه مىگفت ؟ » ( 3 ) « خداوند را تسبيح و استغفار مىنمود . هنگامى كه مىخواستم او را بكشم به او گفتم : خداى را شكر كه به من بر تو قدرت داد تا از تو انتقام بگيرم ، پس ضربهاى به او زدم كه كارگر نيفتاد و او به من گفت : آيا در من خراشى مىبينى كه به خاطر آن به جاى خونت ، مرا ملامت كنى ، اى برده ! » .
فرزند زياد در شگفت شد و اظهار تعجب نمود و آن را بزرگ شمرده ، گفت : « آيا هنگام مرگ نيز افتخارى داشتهاى ! » « 4 » .
هامش
( 1 ) تاريخ ، طبرى 5 / 378 .
( 2 ) الفتوح 5 / 103 .
( 3 ) مروج الذهب 3 / 59 .
( 4 ) ابن اثير ، تاريخ 4 / 35 - 36 .