تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة الإمام الحسين ( ع ) ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي ) — صفحة 502

مساهمون:

ص٥٠٢
نمىگذاشتم . پس ، قاطرى را برايش آوردند ، و او را بر آن سوار كردند و در اطرافش جمع شدند و شمشيرش را از او گرفتند ، در اين هنگام ، گويى وى نااميد گشت و گفت : « اين نخستين بىوفايى است » « 1 » . ( 1 ) 3 - « ابو مخنف » مىگويد : براى او گودالى كندند و روى آن را با خاك پوشاندند ، سپس از روبه‌رويش فرار كردند و او بر آنها يورش برد و آنها باز گريختند تا اينكه به آن گودال رسيد و در آن فرو افتاد . آنان بر او جمع شدند و او را اسير گرفتند « 2 » ، اين قولى است كه جز ابو مخنف ، كسى ديگر آن را نياورده است . ( 2 )

همراه با عبيد اللّه سلمى

در آن ساعت ، مسلم به اين فكر نمىكرد كه از دست فرزند مرجانهء طاغوت ، از قتل و شكنجه بر او چه خواهد گذشت ، بلكه در انديشهء نامه‌اى بود كه به امام حسين عليه السّلام نوشته و او را به آمدن به سوى آن شهر ، فرا خوانده بود ؛ زيرا يقين كرده كه به سرنوشتى همانند آنچه به او رسيد ، گرفتار خواهد شد ، پس اشك به چشمانش آمد ، عبيد اللّه بن عباس سلمى فكر كرد كه وى از آنچه بر سرش آمده و اسير گشته به گريه افتاده است ، از او انتقاد كرد و به وى گفت : « هر كسى طالب چيزى باشد كه تو طالب آن هستى ، هرگاه به وى برسد آنچه به تو رسيده است ، گريه نمىكند . . . » . ( 3 ) مسلم ، وى را از اشتباه به در آورد و در پاسخش فرمود : « به خدا سوگند !
هامش
( 1 ) الارشاد ، 2 / 58 - 59 . ابن اثير ، تاريخ 4 / 33 . ( 2 ) ابو مخنف ، مقتل ص 54 .