« طوعه » مىگفتند ، او با انسانيّت و كرامتى كه داشت . بانوى همهء مردان و زنان آن شهر بود وى ام ولدى براى اشعث بن قيس بود كه او را آزاد كرده و اسيد حضرمى با وى ازدواج نموده و براى وى ، « بلال » را به دنيا آورده بود « 1 » . آن بانو ، بر در خانه ايستاده منتظر پسرش بود و چشم به راه وى ، آن هم به خاطر حوادث هولناكى كه در شهر جريان داشت .
( 1 ) هنگامى كه مسلم او را ديد ، به سوى وى رفت و بر او سلام كرد . وى با اكراه ، پاسخ سلامش را داد و به او گفت : چه مىخواهى ؟
- به من آب بدهيد .
وى ، به داخل خانه رفت و برايش آب آورد . مسلم از آن آب نوشيد و سپس بر زمين نشست . وى ، نسبت به او مشكوك شد و گفت : مگر آب را ننوشيدى ؟
- آرى ، نوشيدم .
- به سوى خانوادهات برو كه نشستن تو ، مشكوك است « 2 » .
( 2 ) مسلم ساكت ماند ، او حرف خود را در مورد رفتنش تكرار كرد ، او همچنان ساكت بود . بار سوم نيز سخنش را تكرار نمود و او پاسخى به وى نداد .
از او هراسان گشت و بانگ زد : « سبحان اللّه ! من به تو اجازه نمىدهم كه بر در خانهام بنشينى ! » .
هنگامى كه زن نشستن را بر مسلم حرام كرد ، او چارهاى جز رفتن
هامش
( 1 ) ابن اثير ، تاريخ 4 / 31 . و در الفتوح 5 / 88 آمده است : وى قبلا همسر قيس كندى بود و بعد از او مردى از حضر موت به نام اسد بن بطين با وى ازدواج كرد و از او فرزندى به دنيا آورد كه او را « اسد » مىگفتند .
( 2 ) ذهبى ، تذهيب التهذيب 1 / 151 .