نداشت ، پس با صدايى آهسته و حزنآلود به وى گفت : « در اين شهر خانه و خانوادهاى ندارم ، آيا نمىخواهى كار ثواب و نيكى انجام دهى ؟ تا شايد بعدا تو را پاداش دهم » .
( 1 ) آن زن دريافت كه آن مرد غريب و انسانى والامقام است و جايگاهى عظيم دارد كه مىتواند به خاطر احسان و نيكىاش او را پاداش دهد ، پس به وى گفت :
« چه كارى ؟ » .
( 2 ) مسلم ، در حالى كه اشك به چشمانش راه يافته بود ، به وى فرمود : « من ، مسلم بن عقيل هستم كه اين قوم به من دروغ گفته و مرا فريب دادهاند » .
آن زن با تعجب و احترام گفت : « تو مسلم بن عقيل هستى ؟ ! » .
« آرى » « 1 » .
( 3 ) آن بانو ، با خضوع و احترام به ميهمان بزرگش اجازه داد كه به خانهاش وارد شود ، در حالى كه شرف و عظمتى به دست آورده بود كه به فرزند هاشم و سفير ريحانهء رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله پناه داده ، او را به اتاقى در منزلش ، غير از اتاقى كه خود در آن اقامت داشت ، وارد ساخت و برايش ، چراغ و غذا آورد ، اما وى از خوردن غذا خوددارى كرد ؛ زيرا اندوه ، قلب شريفش را سوراخ كرده بود و از مصيبت خردكنندهاى كه در پيش داشت ، مطمئن شد و حوادث هولناكى كه با آنها روبهرو خواهد شد ، در برابرش مجسم گرديده بود ، ولى بيش از هر چيز ، در مورد نامهاى كه به حضرت حسين براى آمدنش ، نوشته بود ، فكر مىكرد .
( 4 ) هنوز اندكى نگذشته بود كه بلال ، پسر جناب طوعه ، وارد شد و مشاهده كرد كه مادرش رفت و آمد زيادى به آن اتاق دارد تا از ميهمانش پذيرايى كند .
هامش
( 1 ) ابن اثير ، تاريخ 4 / 31 .